معارف اسلامی

رابطه آرامش و جهان‌بینی در انسان

چه رابطه ای بین عقیده و جهان بینی انسانها با میزان «آرامش» و رضایتمندی آنها از زندگی وجود دارد؟

آرامش روحى ما پیش از آنکه به ظواهر جسمی ما ارتباط داشته باشد به طرز تفکر و چگونگى ایدئولوژى و برداشت ما از جهانى که در آن زندگى می کنیم، مربوط است؛ این که عقیده داشته باشیم هستى ما از دو طرف به «عدم» و «خاموشى مطلق» پیوسته است و پس از مرگ همه وجود ما، محو و نابود می گردد و یا اینکه جهان را آفریده عقل کلى بدانیم که آن را با هدف مشخصى ایجاد کرده و همواره در مسیر همان هدف رهبرى می کند.

این سوالها ذهن انسان را راحت نمی گذارد که چرا بعضى در زندان، در هنگام مرگ و حتى در برابر چوبه دار و تیغه گیوتین، آرامش خود را حفظ می کنند، در حالى که بعضى دیگر در قصرهاى مجلل و با داشتن همه گونه وسائل ظاهرى، ناراحت و پریشان به نظر می رسند؟! چرا بعضى در برابر ناملایمات کوچک، فوراً دست به سوى وسائل انتحار می برند، ولى بعضى دیگر همچون کوه، در برابر سخت ترین حوادث زندگى ایستادگى به خرج می دهند؟ چرا بعضى حتى با داشتن اعضاى ناقص، یا محرومیت هاى جانکاه دیگر، با نشاطند، ولى بعضى با نداشتن هیچ یک از این ها و ظاهراً بدون هیچ دلیل، در رنج و عذابند؟
این چراها مانند بسیارى از چراهاى دیگر یک پاسخ بیش ندارد و آن اینکه آرامش روحى ما پیش از آنکه به ظواهر جسمی ما ارتباط داشته باشد به طرز تفکر و چگونگى ایدئولوژى و برداشت ما از جهانى که در آن زندگى می کنیم، مربوط است.
در فلسفه می خوانیم «حالات روحى» و «فعالیت هاى خارجى» ما همواره از «صور ذهنى» ما سرچشمه می گیرد، عشق، عداوت، نگرانى، اضطراب، ترس، آرامش و هر گونه فعالیت و کوشش جسمانى ما به دنبال تصوراتى صورت می گیرد که در فکر ما خودنمایى می کند، حتى اگر صورت هاى ذهنى ما، با واقعیت هاى عینى نیز تطبیق نکند این اثرها را به دنبال خواهد داشت، در حالى که وجود عینى به تنهایى (در صورتى که در ذهن ما منعکس نگردد) هرگز منشا اثر جسمی و فعالیت هاى ارادى نخواهد بود.
اکنون براى روشن شدن این حقیقت که آرامش و اضطراب روحى ما بستگى به طرز عقیده و فکر ما دارد، میان دو طرز فکر زیر مقایسه کنید:
1- یک فرد «ماتریالیست» چنین می اندیشد که هستى ما از دو طرف به «عدم» و «خاموشى مطلق» پیوسته است، پیش از آنکه در این زندگى گام بگذاریم چیزى جز یک مشت مواد آلى و معدنى پراکنده نبودیم و سرنوشت ما در آینده نیز بهتر از این نخواهد بود، زیرا پس از مرگ همه وجود تکامل یافته ما، مغز توانا و افکار درخشان، عواطف عالى و احساسات گرم و سوزان ما که همچون حباب هاى زیبایى روى دریاى زندگى می لغزند و پیش می روند و رنگین کمان خورشید هستى را روى خود ترسیم می کنند، همه و همه محو و نابود می گردند.
پس از آن از ما چه می ماند؟ هیچ، آرى هیچ، فقط مشتى خاک و گازهاى پراکنده در فضا؟ ما در آستانه مرگ به سان بازرگانى هستیم که در برابر چشمش تمام سرمایه اش را آتش می زنند و سپس خود او هم در کام آتش ها می سوزد!
مسائلى از قبیل آرامگاه مجلل، نام نیک، لوحه افتخار، بناى یادبود، تاج گل، تندیس شخصیت های تاریخى و مانند اینها را براى فریب دادن خود و احساس کاذب یک نوع بقاء و ادامه وجود و هستى ساخته و پرداخته ایم و گرنه هنگامی که ما هیچ و پوچ شویم اینها چه اثرى می تواند داشته باشد؟!
اصولا ما پس از مرگ چه هستیم که بتوانیم از این تشریفات بى روح احساس لذت و رضایت و غرور کنیم؟ شاید اکنون که زنده ایم تصور وجود چنان عناوینى بعد از مرگ، ما را دلخوش کند، ولى مسلماً آن روز هیچ اثرى براى ما نخواهد داشت. این عناوین را گویا براى تحمیق زنده ها و واداشتن به کار و زحمت و فداکارى بیشتر ساخته اند، نه به خاطر یک واقعیت و یا پاداش براى از دست رفتگان، مگر آنها چیزى از این پاداش ها را درک می کنند؟ اینکارها درست به آن می ماند که هزار نوع غذاى رنگین و وسایل پذیرایى اطراف جسد بى جان مرده اى بچینند او از آنها چه سودى خواهد برد؟
راستش را بخواهید آمدن ما به این جهان به زحمتش نمی ارزید، چند سال ناتوان و نادان بودن و هنوز لذت جوانى را نچشیده پیرى و ناتوانى و انواع محرومیت ها و بیمارى ها ما را به صورت یک عضو طرد شده از اجتماع در می آورد تازه هر علم و دانش و ثروت اندوخته اى داریم باید بگذاریم و به سوى نیستى مطلق روانه شویم و در میان امواج وحشتناک این «دریاى ظلمات» به سان رویایى که از مغز کودکى به سرعت برق می گذرد، محو گردیم.
وانگهى در این چند روزى که چشممان باز است اگر احساسى داشته باشیم در عذاب خواهیم بود زیرا باید ناظر هزار گونه بى عدالتى و تبعیض باشیم. یکى اصلا غذا ندارد، اما دیگرى هنوز از مادر متولد نشده هزاران چشم مراقب اوست تا از گزند روزگار مصونش دارند.
اگر حسابى در کار است چرا بعضى از گرسنگى می میرند یا پشت در بیمارستان ها جان می دهند، اما دیگرى به قدرى ثروت دارد که نمی داند چگونه خرج کند، ناچار براى کشتن ثروت دست به سوى کارهاى احمقانه اى دراز می کند و مثلا یک تمبر پستى را به قیمت دو میلیون تومان می خرد و یا مبلغ هنگفتى را به گربه و سگ عزیزش! می بخشد و او را صاحب آلاف و الوف می کند، چرا بیمارى ها بى رحمانه، کودکان بى گناهو افراد خدمتگزار را درو می کنند، در حالى که جمعى از دزدان و چپاولگران به رقص و پایکوبى مشغولند.
قانون جبریِ علت و معلول با خشونت انعطاف ناپذیرى بر سراسر وجود ما، بلکه بر تمام جهان هستى حکومت می کند و در واقع سلطان حکمران جهان، همین قانون چشم و گوش بسته فاقد رحم و عدالتاست، نه تنها تاریخ زندگى ما، بلکه سرتاسر تاریخ بشریت را گویا از اول نوشته اند، و همچون نمایشنامه اى بدون ذره اى کم و کاست اجرا می شود و ما در چنگال این سرنوشت کمترین اختیارى از خود نداریم!
اصلا یکى نیست بپرسد (و اگر هم بپرسد، کسى نیست جواب بدهد) که ما براى چه به اینجا آمدیم و چرا از اینجا می رویم؟ نه در آمدنمان با ما مشورت شده و نه در رفتن مان مشورت خواهد شد، ولى نه، معلوم است که طبیعت کور و کر هدفى نداشته، یک بازى بى معنى شروع کرده و آن را پایان می دهد و دیگر بار…
ممکن نیست کسى ماتریالیست باشد و از نظر «تفکر فلسفى» این چنین که در بالا گفته شد، فکر نکند. وحشت و اضطرابی که از این نوع تفکر به انسان دست می دهد کاملاً قابل درک است، البته ممکن است طرفداران این مکتب سعى کنند درباره این مطالب کمتر بیندیشند، و چنان خود را سرگرم زندگى و وسائل گوناگون سرگرمی می سازند که اصلاً مجال چنین افکارى براى آنها پیدا نشود، ولى مسلماً به مجرد این که فرصت کوتاهى براى فکر کردن بیابند امواج سهمگین این افکار ضربات سنگین خود را بر آنها وارد می سازند.
طرز فکر دوم
این طرح زیبایى که «جهان» نام دارد آفریده عقل کلى است که آن را با هدف مشخصى ایجاد کرده و همواره در مسیر همان هدف رهبرى می کند. آن مبدا بزرگ چون سرچشمه همه هستى ها و قدرتهاست، طبعاً هیچگونه نیازى به ما ندارد، و هم اوست که ما را براى هدف عالى «تکامل» پدید آورده است، مسلماً چنان مبدئى با این مشخصات بی نهایت با ما مهربان خواهد بود.
مگر او امکانات فراوانى براى بهتر زیستن در اختیار ما نگذارده و ما را غرق انواع مواهب خویش نساخته است؟ آرى او ما را براى «زندگى» و «تکامل» آفریده و امکانات آن را نیز به ما داده است.
اگر ما گرفتار ناراحتى هایى می شویم بر اثر عدم آشنایى ما به قوانین آفرینش و امکانات وسیعى است که در اختیارمان گذارده شده و یا بر اثر به کار نبستن آنهاست.
مثلا ما با آشنایى به قوانین طبیعت و استفاده از امکاناتى که داریم می توانیم چنان خانه هایى بسازیم که زلزله ها کوچک ترین اثرى روى آن نگذارد و با استفاده از اصول بهداشتی و امکانات بهزیستى و خواص درمانى داروها چنان زندگى کنیم که فرد ناقص و ناتوان و معیوبى وجود نداشته باشد، پس این ویرانى ها و مصیبت ها و افراد ناقص و معیوب و ناتوان از خود ماست! این بى عدالتى ها نیز همه معلول تقسیم بندى هاى غلط اجتماعى ماست، و با تغییر این سیستم غلط همه این بى عدالتى ها از میان می رود و همه می توانند از مواهب زندگى استفاده کنند.
آخر ما مثل چرخ ها و پیچ و مهره هاى ماشین مجبور به حرکات جبرى نیستیم، این مائیم که با داشتن آزادى اراده نقشه صحیح یا غلطى براى زندگى خویش ترسیم می کنیم و از آن همه مواهب «حسن استفاده» یا «سوء استفاده» می نمائیم.
«سرنوشت» به آن معناى ماشینى ابداً درست نیست و «جبر تاریخ» به این معنى نیز غلط است و اگر باشد باید به مفهوم دیگر تفسیرگردد.
وجود ما از دو طرف به «ابدیت» پیوسته است و سلسله تکاملى وجود ما با مرگ هرگز قطع نمی شود، به جاى کلمه نفرت انگیز مرگ باید جمله «انتقال به یک جهان وسیع تر» را به کار بریم جهانى که نسبت به این جهان همچون این جهان است نسبت به «رحم مادر» و به این ترتیب ما با مرگ هیچ چیز را از دست نخواهیم داد.
مسلماً ما از همه اسرار هستى آگاهى نداریم، ولى این را می دانیم که هرچه در علم و دانش پیش برویم، چهره درخشان ترى از نظام هستى و زیبایى ها و ظرافت هاى آن در برابر دیدگان ما مجسم می گردد و روى این حساب، دلیل ندارد که آن طراح چیره دست کمترین بى نظمی و بى عدالتى درباره ما انجام دهد.
تمام هستى ما افراد بشر که روى زمین زندگى می کنیم به سان قطره آبى است که در منقار مرغى باشد. اگر این پرنده سبکبال اوج بگیرد و این قطره کوچک را روى اقیانوس بى پایانى بیندازد براى آن اقیانوس چه فرق می کند؟ بنابر این ما براى خدمت به مبدا بزرگ هستى آفریده نشده ایم بلکه او ما را براى «سعادت» خودمان به وجود آورده است.
فعلا کار به این نداریم که کدامیک از این دو طرز تفکر از نظر استدلالات فلسفى صحیح و کدامیک مردود است بلکه فعلاً منظور این است که کدامیک از این دو طرز تفکر (قطع نظر از استدلالات فلسفى) می تواند «آرامش واقعى» ما را تامین کند و کدامیک ما را در عالمی از بدبینى و سوء ظن و نفرت و یاس و احساس تنهایى فرو برد؟
پاسخ این سوال روشن است؛ آیا با این حال می توانیم در انتخاب یکى از این دو مکتب که تا این اندازه در سرنوشت ما اثر دارد بى تفاوت بمانیم و یا لااقل استدلالات طرفداران هر یک از این دو طرز تفکر را درباره جهان هستى مورد بررسى دقیق قرار ندهیم؟
این بحث را با گفتار جالبى از ارنست آدلف پزشک و جراح معروف پایان می دهیم؛ او می گوید: «من با تجربیات فراوان به این نکته پى برده ام که از این پس باید جسم بیمار را با به کار بردن وسائل طبى و جراحى و روح او را با تقویت نیروى ایمانبه خدادرمان کنم، زیرا اعتماد من به داروها و جراحى و ایمانمن به پروردگار «هر دو» روى مبانى علمی استوار شده است…این تجربه و استنتاج من اکنون مصادف با پیدایش نوعى بیدراى در جهان پزشکى شده و آن توجه پزشکان به عامل روانى بیماریهاست.
مثلاً امروز ثابت شده که هشتاد درصد بیمارانى که در شهرهاى مهم آمریکا به پزشکان مراجعه می کنند یک عامل مهم روانى دارند، و در حدود نصف این هشاد درصد هیچگونه تظاهر جسمانى براى تشخیص بیمارى نشان نمی دهند! باید توجه داشت که به عقیده پزشکان این افراد که بیمارند و در بدنشان بیمارى عضوى دیده نمی شود بیمارى خیالى نیستند، بلکه واقعاً مریض اند … به نظر پزشکان روانى مهم ترین علل بیمارى آنها عبارتند از گناه، کینه توزى، نداشتن عفو و گذشت، ترس، اضطراب شکست و محرومیت، عدم تصمیم و اراده، شک و تردید و افسردگى. ولى بدبختانه بعضى از پزشکان روانى هنگام جست و جوى عوامل این بیمارى ها چون خودشان به خدا ایمانندارند مسئله «ایمان به خدا» را از نظر دور می دارند».(1)،(2)
پی نوشت: (1). اثبات وجود خدا، مونسما، جان کلوور، مجتهدی، احمد، شفق، تبریز، 1345 شمسی، چاپ سوم، ص 252
(2). گردآوری از کتاب: معماى هستى‏، مکارم شیرازى، ناصر، نسل جوان‏، قم‏، 1386 شمسی، ‏چاپ شانزدهم‏، ص 56.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا