فرهنگ واژگان

  • بدون تصویر

    حِمل

    معنای واژه حِمل: (به کسر اول) بار سنگینى که در درون حمل میشود مانند فرزندى که در شکم مادر است (حملته امّه وهناً على وهن). (لقمان 14)

  • بدون تصویر

    حَسیس

    معنای واژه حَسیس: صوت خفى (لا یسمعون حسیسها). (انبیاء 102)

  • بدون تصویر

    جود

    معنای واژه جود: (جودى): نام کوهى است که کشتى نوح بر آن نشست (واستوت على الجودی). (هود 44)

  • بدون تصویر

    بَهْج

    معنای واژه بَهْج: خوش مَنظر، طراوت و سرسبزى (حدائق ذات بهجه). (نمل 60)

  • بدون تصویر

    تِرْب

    معنای واژه تِرْب: همسال (اتراب) وصف حوریان بهشتى (وکواعب أتراباً). (نبأ 33)

  • بدون تصویر

    تریبه

    معنای واژه تریبه جمع آن ترائب: استخوانهاى سینه (یخرج من بین الصّلب والتّرائب). (طارق 7)

  • بدون تصویر

    حُقُب

    معنای واژه حُقُب: دهر، زمان (أو أمضی حقباً) (کهف 60) * جمع آن احقاب (لابثین فیها احقاباً). (نبا 23)

  • بدون تصویر

    حلق

    معنای واژه حلق: تراشیدن (ولا تحلقوا رؤسکم). (بقره 196)

  • بدون تصویر

    جَذْوَه

    معنای واژه جَذْوَه: شعله (او جذوه من النار). (قصص 29)

  • بدون تصویر

    جواد

    معنای واژه جواد: مرد بخشنده. معنای واژه جواد: اسبى است که با تمام نیرو و وجود خویش میدود، جمع آن جیاد است (بالعشیّ الصافنات الجیاد). (ص 31)

  • بدون تصویر

    بَتْل

    معنای واژه بَتْل: بریدن از غیر و اخلاص نیت در عبادت (وتبتّل الیه تبتیلا). (مزمل8)

  • بدون تصویر

    تحرّف

    معنای واژه تحرّف: کنار رفتن، به طرفى رفتن (الاّ متحرّفاً لقتال). (انفال 16)

  • بدون تصویر

    حاکم

    معنای واژه حاکم: (جمع آن حکّام) قاضى، داور (وتدلوا بها الى الحکّام). (بقره188)

  • بدون تصویر

    اَمَد

    معنای واژه اَمَد: مدت، زمان (فطال علیهم الامد). (حدید 16)

دکمه بازگشت به بالا