علامه طباطبایی – قصاص

پاسخ علامه طباطبائی به شبهات غربی ها در مورد قصاص

اشکالاتی که بر قصاص وارد شده است :
در مواردی به قصاص به طور مطلق و مخصوصا به قصاص به قتل اعتراض شده به ویژه از این رو که امروزه قوانین مدنی که ملل پیشرفته وضع نموده اند آن را جایز نمی داند و با اجرایش در بین بشر مخالف است

می گویند:
قصاص به کشتن در مقابل کشتن، امرى است که طبع آدمی آن را نمی پسندد و از آن متنفر است، و چون آن را به وجدانش عرضه میکند، می ‏بیند که وجدانش از در رحمت و خدمت به انسانیت از آن منع میکند.

و نیز میگویند:
قتل اول یک فرد از جامعه کاست، قتل دوم بجاى اینکه آن کمبود را جبران کند، یک فرد دیگر را از بین میبرد و این خود کمبود روى کمبود میشود

و نیز میگویند:
قصاص کردن بقتل از قساوت قلب و حب انتقام است، که هم قساوت را باید به وسیله تربیت در دل‏هاى عامه برطرف کرد و هم حب انتقام را و بجاى قصاص قاتل باید او را در تحت عقوبت تربیت قرار داد و عقوبت تربیت به کمتر از قتل از قبیل زندان و اعمال شاقه هم حاصل میشود.

و نیز میگویند:
جنایتکارى که مرتکب قتل میشود تا به مرض روانى و کمبود عقل گرفتار نشود، هرگز دست به جنایت نمیزند، به همین جهت واجب است که مجرم را به بیمارستانهاى روانى برده تحت درمان قرار داد.

و باز میگویند:
قوانین مدنى باید خود را با سیر اجتماع وفق دهد، و چون اجتماع در یک حال ثابت نمیماند و محکوم به تحول است، لا جرم قوانین نیز محکوم به تحول است و معنا ندارد حکم قصاص براى ابد معتبر باشد و حتى اجتماعات پیشرفته امروز هم اجرا شود ، چون اجتماع باید تا آنجا که میتواند از وجود افراد استفاده کند، و امکان این وجود دارد که مجرم به مجازاتی کمتر از قتل که از نتیجه و فایده اش به اندازه عقل است عقاب شود مانند حبس ابد و حبس سالهایى چند که با آن هم حق اجتماع رعایت شده و هم حق صاحبان خون.

این بود عمده آن وجوهى که منکرین قصاص در رد حکم قصاص به قتل آورده اند.

پاسخ به اشکالات وارد شده بر قصاص:

قرآن کریم با یک آیه به تمامی این اشکالات جواب داده، و آن آیه این است: (مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ، أَوْ فَسادٍ فِی الْأَرْضِ، فَکَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعاً، وَ مَنْ أَحْیاها فَکَأَنَّما أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعاً، هر کس انسانى را که نه مرتکب قتل شده و نه فسادى در زمین کرده، بقتل برساند، مثل این است که همه مردم را کشته، و کسى که یکى را احیاء کند، مثل این است که همه را احیاء کرده باشد). (مائده آیه 32)

پاسخ به اشکال نخست:
قوانین جاریه میان افراد انسان، هر چند امورى وضعی و اعتبارى است، مصالح اجتماع انسانى در آن رعایت شده، و باید در نظر داشت که علتى که در اصل، آن قوانین را ایجاب میکند، طبیعت خارجى انسانی است که انسان را به تکمیل نمودن نقصش و رفع حوائج تکوینیش دعوت می کند.

و این واقعیت خارجی نه عدد انسان است که بر او عارض میشود و نه هیئت واحد اجتماعى ، این واقعیت خودش ساخته وجود و هستی انسانی است بلکه این واقعیت خود انسان و طبیعت اوست و فرقی بین واحد از انسان و هزاران نفر مجتمع شده از آن از جهت انسان بودن نیست چرا که همگی انسانند و وزن یکی و همه از جهت وجود و هستی یکی است.

و این طبیعت وجودى بخودى خود مجهز به قوا و ادواتى شده که با آن از نیستی را از خود دفع می کند، چون در فطرتش حب وجود قرار داده شده است، و هر چیزى که حیات او را میگیرد دفع میکند به هر وسیله که شده و به هرنهایتی که بینجامد حتى قتل و اعدام، و به همین جهت است که هیچ انسانى نخواهى یافت که فطرتش به جواز کشتن کسى که میخواهد او را بکشد و برای دفعش به جز کشتنش چاره ای نیست حکم نکند.

و این ملت‏هاى پیشرفته خودشان آنجا که دفاع از استقلال و حریت و حفظ قومیتشان جز با جنگ صورت نمیبندد، هیچ توقفى و شکى در جواز آن نمیکنند، و بى درنگ آماده جنگ میشوند، تا چه رسد به آنجا که دشمن قصد کشتن آنان را داشته باشد.

و نیز میبینید که این ملل راقیه از بطلان قوانین خود دفاع میکنند، تا هر جا که بیانجامد، حتى بقتل، و نیز میبینید که در حفظ منافع خود متوسل به جنگ میشوند وقتى که جز با جنگ دردشان دوا نشود.
در چنین جنگی فناى دنیا و از بین رفتن حرث و نسل است. و می بینیم دائما ملت‏هایى در گردآوری تسلیحات جنگی پیشتاز می شوند و ملت‏هایى دیگر براى اینکه بتوانند پاسخ آنان را بگویند، خود را مجهز می نمایند. و اینها همه جز به خاطر رعایت حال اجتماع و حفظ حیات آن نیست ، و اجتماع جز ساخته ای از ساخته های طبیعت گفته شده نیست، پس برای این طبیعت چه اتفاقی افتاده، که کشتارهاى فجیع و وحشت‏ آور را و ویرانگرى شهرها و ساکنان آن را براى حفظ ساخته ای از ساخته ‏هاى خود که اجتماع مدنى است جائز میداند ولى آن را برای حفظ حیات خودش جایز نمی داند؟ و باز این طبیعت را چه شده که قتل کسی که تصمیم بر قتل گرفته و آن را انجام نداده جایز می داند و درباره کسی که تصمیم آن را گرفته و آن را به انجام رسانیده جایز نمی داند؟
و نیز چه شده که این طبیعت به قضیه انعکاس در وقایع تاریخی حکم می کند و صحه می گذارد که (فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ خَیْراً یَرَهُ، وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ شَرًّا یَرَهُ‏ هر کس به سنگینى ذره‏اى عمل خیر کند آن را میبیند و هر کس به سنگینى ذره‏اى شر مرتکب شود آن را میبیند) و در قانون او برای هر عملی عکس العملی است و لکن قتل در مورد قتل را ظلم می داند و حکم خود را نقض می کند.

علاوه بر آنچه گذشت اسلام در دنیا قیمتی برای انسان نمی بیند و وزنی که با آن سنجیده شود برایش قائل نیست مگر هنگامی که به دین توحید باشد. و با این حساب وزن اجتماع انسانى و وزن یک انسان موحد، نزد او برابر است و چون چنین است حکم او برای هر دو یکسان می باشد، پس اگر کسى مؤمن موحدى را بکشد مانند کسی است که همه مردم را بکشد، با نظر به تجاوز و هتک حرمتش به حریم شریف حقیقت. هم چنان که قاتل یک نفر با قاتل همه مردم از نظر طبیعت وجودی یکسان است.
فی القصاص حیاه
و اما ملل متمدن دنیا که به حکم قصاص اعتراض کرده‏ اند، همانطور که در جوابهاى ما متوجه شدید، نه براى این است که این حکم نقصى دارد، بلکه براى این است که آنها احترامی و شرافتى براى دین قائل نیستند، و اگر براى دین حداقل شرافتى و یا وزنى معادل شرافت و وزن اجتماع مدنى قائل بودند تا چه رسد به بالاتر از آن، هر آینه در مسئله قصاص همین حکم را می کردند.

روش مورد پذیرش کشورهای پیشرفته به مجازات کمتر از قتل رضایت می دهد و اسلام از تجویز این تربیت و اثر آن دور نیست با ترغیب به عفو در عین باقی بودن اصل قصاص بر جای خود.

از این هم که بگذریم اسلام دینى است که براى کل دنیا تشریع شده نه براى قومی خاص و امتى معین و ملل پیشرفته حکم مورد قبول خود را در مورد قصاص با این ادعا ارائه می دهد که خود توانسته است تمام افرادش را تربیت کند و حکومت خوبی بسازد . اما اینکه آمار در مورد جنایات و فجایع دلالت کند بر اینکه تربیت موجود موثر بوده است و امت ها در اثر تربیتشان از قتل و جنایت متنفرند جز در موارد نادری اتفاق نیافتاده است . ضمن اینکه اگر هم احیانا در موردی چنین اتفاقی افتاده باشد، باز روش آنها به مجازات کمتر از قتل رضایت می دهد و اسلام از تجویز این تربیت و اثر آن دور نیست با ترغیب به عفو در عین باقی بودن اصل قصاص بر جای خود. هم چنان که قول خداوند در آیه قصاص به آن اشاره دارد : فَمَنْ عُفِیَ لَهُ مِنْ أَخِیهِ شَیْ‏ءٌ فَاتِّباعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَداءٌ إِلَیْهِ بِإِحْسانٍ ؛ هر جنایتکار قاتل که برادر صاحب خونش از او عفو کرد و به گرفتن خون بها رضایت داد، در دادن خون بها امروز و فردا نکند و احسان او را تلافى نماید،
پس زبان قرآن در اینجا زبان تربیت است و هنگامی که قومی به جایی برسند که اذعان کنند که فخر عمومی در عفو است از آن به سمت مسلک انتقام نمی روند

و اما در مورد امت های دیگر غیر از این ملل پیشرفته امر به گونه دیگری است. دلیل بر آن چیزی که از حال مردم آنها و جنایتکاران و فاسدانشان می بینیم چه آنها را حبس و اعمال شاقه نمی ترساند و هیچ اندرز و نصیحتی آنها را از جنایتکارى باز بدارد، و اهتمام و عنایتی به حق انسانی ندارند چرا که براى اینگونه مردم، زندگی ای که در زندان ها فراهم شده راحت تر و برتر و باشرافت تر است از آن معیشت پست و شرشار از بدختی که خود دارند. و از این رو وحشتی از ملامت و نکوهش دیگران ندارند و زندان و زدن و آنچه از افزایش روز به روز تعداد فجایع در آمارهای ارائه شده مشاهده می کنیم آنها را به دهشت نمی اندازد.

پس حکم عام مفید برای هر دو دسته – بلاخص دسته دوم – به جز قصاص و جواز عفو نیست که در نتیجه آن اگر امت رشد پیدا نمود و تربیت موفق پیدا نمود خود به خود عفو را می گیرد ( و اسلام دست از تلاشش در تربیت بر نمی دارد) و اگر به جز انحطاط مسلکی در پیش نگرفت یا کفرت بأنعم ربها و فسق؛ به نعمت های پروردگارش کافر شده دلش سنگ شد . قصاص را می گیرد و در عین حال عفو جایز است.

پاسخ به بقیه اشکالات:
و اما این که گفتند: رأفت و رحمت بر انسانیت اقتضاء میکند قاتل اعدام نشود،

در پاسخ میگوئیم بله و لکن هر رأفت و رحمتى پسندیده و صلاح نیست و هر ترحمی فضیلت شمرده نمیشود، چون بکار بردن رأفت و رحمت، در مورد جانى قسى القلب، (که کشتن مردم برایش چون آب خوردن است)، و نیز ترحم بر نافرمانبر متخلف و قانون‏ شکن که بر جان و مال و عرض مردم تجاوز میکند، ستمکارى بر افراد صالح است و اگر بخواهیم بطور مطلق و بدون هیچ ملاحظه و قید و شرطى، رحمت را بکار ببندیم، اختلال نظام لازم میآید و انسانیت در پرتگاه هلاکت قرار گرفته، فضائل انسانى تباه می شود.

و اما اینکه گفته اند قصاص از قساوت و حب انتقام است.
جوابش همانند جواب سابق است: انتقام گرفتن براى مظلوم از ظالم، به خاطر یارى کردن حق و عدالت مذموم و قبیخ نیست، و دوست داشتن عدالت از صفات پسندیده است، نه ناپسند، علاوه بر اینکه قانون قصاص به قتل تنها بخاطر انتقام نیست، بلکه ملاک در آن تربیت عمومی و بستن باب فساد است.

و اما اینکه گفتند: جنایت قتل، خود از مرض‏هاى روانى است که باید مبتلاى بدان را بسترى کرد و تحت درمان قرار داد، و این خود براى جنایتکار عذرى است موجه،

در پاسخ‏ میگوئیم همین حرف باعث میشود قتل و جنایت و فحشاء روز بروز بیشتر شود و جامعه انسانیت را تهدید کند، براى اینکه هر جنایتکارى که از قتل و فساد لذت میبرد، وقتى فکر کند که این سادیسم جنایت، خود یک مرض عقلى و روحى است، و او در جنایتکاریش معذور است و این حکومتها هستند که باید اینگونه افراد را با یک دنیا رأفت و دلسوزى تحت درمان قرار دهند و از سوى دیگر حکومت‏ها هم به همین معنا معتقد باشند البته هر روز یکى را خواهد کشت و معلوم است که چه فاجعه‏ اى رخ خواهد داد.

و اما این که گفتند: بشریت باید از وجود مجرمین استفاده کند و به اعمال اجبارى و غیره وادار سازد با وجود حبسشان و منع آنها از ورود به اجتماع،

در پاسخ می گوئیم:
اگر راست میگویند، و در گفته خود متکى به حقیقت هستند، پس چرا در موارد اعدام قانونى که در تمامی قوانین رائج امروز هست، به آن حکم نمیکنند؟ این نیست مگر به خاطر اهمیتی که برای اعدام در آن موارد می بینند و قبلا توضیح دادیم که فرد و جامعه در نظر طبیعت از حیث اهمیت یکسانند.

منبع: تفسیر المیزان : ذیل آیات 178-179 سوره بقره

خروج از نسخه موبایل