شعر

حامد خاکی – بذارید عبا به پیکرش کنه

از روی خاکای جاده نبرید
سمت قصر جام و باده نبرید
خودتون سوار مرکبا شدید
امامو پای پیاده نبرید

پُش سرش تموم دنیا میگه وای
طناب آوردن و مولا میگه وای
زیر لب خودش میگه وای مادرم
وسط شعله‌ها زهرا میگه وای

بذارید عمامه‌شو سرش کنه
بذارید عبا به پیکرش کنه
از تو شعله یه کم آهسته برید
بذارید که یاد مادرش کنه

پشت مرکب پشت زین نمی‌کشن
روی خاکا با جبین نمی‌کشن
از محاسنش خجالت بکشید
پیرمردو زمین نمی‌کشن

طعنه‌های بی‌حساب نیاز نداشت
اینهمه رنج و عذاب نیاز نداشت
این پیرمرد که خودش داره میاد
دور گردنش طناب نیاز نداشت

یه چیزی میگم دلا شکسته شه
چشمای همه به خون نشسته شه
یه چیزی میگم شما داد بزنید
کاش همیشه دست مردا بسته شه

زینب و سنگای بام واویلا
کوچه‌های تنگ شام واویلا
ریسمان به دور دست و گردنِ
زن و بچهء امام واویلا

بچه‌ها خسته بودن چیکار میکرد
بهم پیوسته بودن چیکار می‌کرد
نمیخواست بذاره سیلی بخورن
دستاشم بسته بودن چیکار می‌کرد

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا