روضه

مهدی سلحشور – متن روضه حضرت رقیه

لاحَوْلَ وَلا قُوَّهَ إِلاّ بِالله العَلی العَظیمِ ،حسبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَکِیلُ نِعْمَ الْمَوْلَى‏ وَنِعْمَ النَّصِیر
نِعْمَ الْمَوْلَى ممنونتم به بدی من نگاه نکردی،من و به شب سوم به شب رقیه رساندی،من و خرابه نشینم کردی،الحمدلله
نِعْمَ الْمَوْلَى‏ وَنِعْمَ النَّصِیر

دیدم به خواب آن آشنا دارد می آید
دیدم که بر دردم دوا دارد می آید
دیدم که با شال عزا و چشم گریان
مولایمان صاحب عزا دارد می آید
تو بانی این روضه ای دریاب ما را
آغوش خود بگشا گدا دارد می آید
آقا نمی بینی مگر در غیبت تو
خیلی سر شیعه بلا دارد می آید
بچه رو صرف اینکه می دونند شیعه است،شش ماه داره،سرش رو می برند. آقا کجایی ؟ دوباره حرمله ها از زیر خاک بیرون اومدند.
امشب نمی دانم چه سرّی هست کاینجا
بوی شهیدان خدا دارد می آید
در این زمان خط مقدم هیئت ماست
از جبهه بوی کربلا دارد می آید
یاد جبهه ها و اون خیمه ها که بچه ها با عشق زمزمه میکردند به خیر
اینجا صدای گریه و عطر مناجات
از سنگر و از خیمه ها دارد می آید
آقا سوالی داشتم از سمت گودال
آوای وا اُمّا چرا دارد می آید
بُنَیَّ قَتَلوکَ وَما عَرَفوکَ وَمِن الْماءِ مَنَعُوکَ.
آقا بگو جدّت مراقب باشد آخر
یک خنجر تیز از قفا دارد می آید
امشب ناله ها لاینقطع باید باشه
همراه با آن قافله با دست بسته
یک خانم چادر سیا دارد می آید
پشت سرش یک دختر ناز سه ساله
با قامتی که گشته تا دارد می آید
می گوید عمه یک نظر بر نیزه ها کن
بابای من همراه ما دارد می آید……. شاعر : عباس احمدی

***

رقیه جان سلام بابا،همنشین سرم شدی
چی شده صورتت چقدر، شبیه مادرم شدی
آره می دونم دستاتو بستن،وقتی که سایم از سرت کم شد
شبیه مادر صورتت نیلی،شبیه مادر قامتت خم شد
موهای تو پریشون
موهای من پر از خون
گریه نکن بابا جون
تنها بودی بین یک عده نامحرم
از رو نیزه اشک چشم هاتو می دیدم
اومدم راحتت کنم از این رنج و غم
دختر دیگه با خودم تو رو می برم
سلام بابای خوب من
خوش اومدی به ویرونه
می بخشی که نمی تونه
رقیه رو پاش بمونه
بدون دست مهربون تو
زجری کشیدم توی این صحرا
بابا نبودی سیلی می خوردم
عمه می گفت که بگو یا زهرا
بابا بشنو صدامو
بیا از این نامردا
بگیر گوشواره هامو
مثل لب هات دل من خونه بابایی
دخترت بی تو نمی مونه بابایی
عاشقی را به کل دنیا نشون میدم
می بوسم لبای تورو واست جون میدم

دیدن سر و محکم داره فشار میده،به سینه چسبانده،معلومه بابارو نشناخت،سر رو نشسته بودند،با این انگشتاش خون ِ بین محاسن رو پاک میکرد،مثل ابی عبدالله که بالا سر علی اکبر خون از دهان علی در می آورد،خون رو از دهان بابا در می آورد، ثمّ إنّها وضعت فمها على فمه الشّریف لب هاش رو به لب های بابا گذاشت،بابا،بابا…

به روی دامن پدر سه ساله دیده هر کسی
اما به دامن سه ساله ای بریده سر ندیده کس
****
باور نداشتم بیای به اینجا
خوش اومدی به خرابه بابا
دیروز رو نیزه بودی
هستی حالا رو زانوم
تا شدی مهمون من
خوب شده درد پهلوم
این همه رنج و بلا کی دیده
بابا رو نی بابا کی دیده
هر چی دویدم بابا
باز نرسیدم بابا
روی نی بودی چشماتو
از دور بوسیدم بابا
***
از درد بی حساب،سرم را گرفته ام
با دستمال بال و پرم را گرفته ام
از صبح تا غروب نشستم یکی یکی
این خارهای موی سرم را گرفته ام
ای حسین…………

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا