معارف اسلامی

وقایع روز هجدهم ماه رمضان

۱- نزول زبور از کتب آسمانى به داود پیغمبرعلیه‌السلام
مسعودى گفته است که : زبور به زبان عبرانىّ و ۱۵۰ سوره بود.

۲- تشویق قَطّام عبدالرحمن بن ملجم مرادى ملعون را به قتل حضرت على بن ابی طالبعلیه‌السلام
گروهى از خوارج از جمله ابن ملجم بعد از واقعه نهروان در مکه جمع می شدند و بر کشتگان نهروانى می گریستند . روزى گفتند : على و معاویه کار این مردم را پریشان ساختند .اگر اینها را می کشتیم مردم آسوده می شدند . مردى گفت : عمر و بن العاص از آنها نیست بلکه اصل فساد است . پس بنا را بر این نهادند که هر سه نفر را بکشند .ابن ملجم گفت : على را من می کشم . حجاج بن عبدالله گفت : معاویه را من و عمر و بن بکر تمیمی گفت : عمروعاص را من، قرار را بر این نهادند که شب نوزدهم رمضان هنگام نماز صبح شروع شود.حجاج راه شا م را و عمرو مصر و ابن ملجم کوفه را به پیش گرفتند.

ابن ملجم وارد کوفه شد و در محلّه بنى کنده که محل خوارج بود وارد شد و قصد خود را مخفى داشت . روزى به زیارت یکى از دوستان رفت . در آنجا قَطّام اخضر تیمیّه را دید . سخت نیکوروى و مشکین موى که پدر و برادر او از خوارج بود و به دست حضرت علىعلیه‌السلام در نهروان کشته شدند و آن زن با حضرت علىعلیه‌السلام از این جهت خصومت داشت.چون نظر ابن ملجم به جمال او افتاد دل باخت و خواستگارى نمود . قَطّام گفت : صداق من عبارت است از : سه هزار درهم یا دینار و کنیز و غلامی و کشتن على، ابن مجلم گفت : همه ممکن است . ولى قتل على چگونه امکان دارد ؟ قطّام گفت : وقتى على مشغول به امرى شد ناگهان شمشیرى می زنى . اگر کشتى قلب مرا شفا دادى و عیش خود را مهیّا ساختى و اگر کشته شدى ثوابهائى که در آخرت براى تو داده می شود بهتر است از آنچه در دنیا به تومی رسد.سپس ابن ملجم قصد خود را فاش کرد. زن گفت : عده اى را از قبیله خود با تو همراه می کنم تا معاونت کنند.

قطام: در خیرات حسان آمده قَطّام با فتح قاف و تشدید طا و مبنى بر کسر و در مجمع البحرین: قطامی بالضمّ اسم مردى است و قطام اسم زنى است و او ازاهالى کوفه و از طایفه خوارج دختر اخضر تیمیّه که در حسن و جمال بى نظیر و خبیثه و ملعونه بود که پدر و برادر و عمویش در جنگ نهروان کشته شده بودند . این زن نانجیب هم بعد از حضرت علىعلیه‌السلام به فاصله کمی به دست یکى از محبّان علىعلیه‌السلام در حال برگشت از مصر سر از بدنش جدا گردید.

ابن ملجم کیست: در زمان خلافت حضرت علىعلیه‌السلام حبیب بن منتجب حاکم یمن بود . حضرت نامه اى براى ابقاء او و بیعت گرفتنش از مردم یمن نوشت . حبیب ده نفر نماینده از اهالى یمن را به سرپرستى عبدالرحمن بن ملجم مرادى به کوفه فرستاد .پس از ورود ابن ملجم عرض ‍ تبریک مفصلى ایراد کرد تا رسید به اینجا که تو امیر المؤمنین و وصىّ رسول خدا و وارث علوم او هستى خداوندلعنت کند کسى را که انکار حق تو را بکند و سه بیت شعر نیز گفت که مضمونش اینست : با تمام قوا و مردان زیرک در اجراء فرمانت حاضریم . حضرت فرمود : نامت چیست ؟ عرض کرد : عبدالرحمن پسر ملجم مرادى . حضرت فرمود : انّا للّه و انّا الیه راجعون و به او نگاه می کرد و دست بر دست می زد و استرجاع می نمود و می فرمود : تو مرادى هستى؟ و وقتى هیئت یمنى بیعت کردند حضرت ابن ملجم را دو مرتبه دیگر خواست و از او بیعت گرفت و این عمل ۳ بار تکرار شد . عرض ‍ کرد : یا على چرا با من اینطور معامله می کنى ؟حضرت فرمود : زیرا می بینم تو بیعت را نادیده خواهى گرفت و پیمان را خواهى شکست .عرض کرد : دل من مملو از محبت توست دوست دارم در رکابت شمشیر زنم . حضرت لبخند زد و سئوالاتى نیز نمود. بالاخره تو قاتل من خواهى بود ابن ملجم گفت : اگر مرا چنین فکر می کنى تبعیدم کن . حضرت فرمود : به همراه هیئت یمنى به یمن برگرد .ولى پس از سه روز ابن ملجم مریض شد و همراهانش رفتند و او ماند . حضرت به پرستارى ابن ملجم پرداخت و به دست خود دوا و غذا به وى می خورانید تا خوب شد . از این پس ملازم رکاب حضرت بود واین بزرگوار او را به منزل می برد و پول به وى مرحمت می کرد و همواره می فرمود : من زندگانى او را می خواهم ولى او قتل مرا می خواهد . ابن ملجم گفت : یا على اگر چنین است مرا بکش . حضرت فرمود : قصاص قبل از جنایت نمی شود .

ولى بعد از جنگ نهروان در مکه جمع شدند و بر کشته شدگان نهروانى می گریستند و ابن ملجم تصمیم به قتل حضرت گرفت .

در تاریخ آمده که : ابن ملجم بعد از آمدن به کوفه روزى در کوچه قدم می زد . با خود گفت : بروم ببینم على چه می کند ؟میثم تمار در حضور حضرت بود . ابن ملجم آمد پشت سر علىعلیه‌السلام نشست . حضرت توجه فرمود و پرسید ؟ کجا بودى و چه میکردى ؟ گفت : در بازار قدم می زدم . حضرت فرمود : مسجد بهتر از بازار است به مسجد می رفتى . بعد از صحبت از نزد حضرت بیرون رفت و حضرت از پشت نگاه می کرد و می فرمود : این است مرادى قاتل من که خوبیهاى بسیار به او نموده ام . اى میثم پیامبر اسلام به من خبر داده قاتل من این مرداست . میثم تمارعرض کرد : اجازه فرمائید او را بکشم . حضرت فرمود : قصاص ‍ قبل از جنایت نمی شود.

منبع:
کتاب حوادث الایام، سید مهدی مرعشی نجفی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا