تبیین و فهم در تاریخ

تبیین و فهم در تاریخ (1)
ویلیام ه . دری (2)
ترجمه: مسعود صادقی علی‏آبادی (3) چکیده: فلسفه تاریخ با توجه به دو معنای متفاوتی که از واژه «تاریخ‏» اراده می‏شود، یعنی سلسله حوادث گذشته – که مورد پژوهش مورخ است – و خود پژوهش مورخ، به ترتیب به فلسفه نظری تاریخ و فلسفه نقدی یا تحلیلی تاریخ تقسیم می‏گردد. هدف فلسفه نقدی تاریخ این است که ماهیت پژوهش تاریخی را وضوح بخشد و پیش‏فرضهای اساسی،ژمفاهیم نظام بخش و روش تحقیق آن را بر رسد. بیشتر نوشته‏های فلسفی درباره تاریخ درواقع تلاش برای پاسخگویی به این سؤال است که آیا بدون قیود و شروطی مهم می‏توان گفت که تاریخ جز علوم تجربی است‏یا نه؟ در پاسخ به این سؤال و در بحث از آن نوع تبیین یا فهمی که مورخان در پی آن هستند، ایده‏آلیستها غالبا بر این قولند که اندیشه یا مفهوم این نوع تبیین با تبیینی که عموما در مطالعات علمی مناسب به نظر می‏رسد تفاوت دارد و در مقابل پوزیتیویست‏ها معمولا منکر این تفاوت هستند. در مکتوب حاضر، ویلیام دری، ابتدا به ارائه طرح کلی موضع پوزیتیویستی می‏پردازد و سپس ملاحظاتی را که در مقابل آن موضع صورت گرفته است، ارزیابی می‏کند. وی با به چالش خواندن این فرض که هر تبیینی در پاسخ به سؤال «چرا؟» ارائه می‏گردد، و ذکر انواع دیگری از تبیین، چون تبیین مبتنی بر قوانین دارای شمول محدود، تبیین ناظر بر امکان وقوع، ناظر بر واقعیت رویداد و تبیین تجمیعی، که مورخان از آنها به عنوان تبیین نام می‏برند، اظهار می‏دارد که این نوع تبیینها هر چند شرایط تبیینهای پوزیتیویستی و ایده‏آلیستی را ندارند، اما در نوع خودشان تبیینهای کاملی هستند و شکوه پاره‏ای فیلسوفان تاریخ از اینکه چنین تبیینهایی به لحاظ روش‏شناختی قوی نیستند در واقع نادیده گرفتن آن نوع سؤالی است که پرسیده شده است نه اعتراض به شیوه‏ای که مورخان نوعا برای پاسخ به آن در پیش می‏گیرند. واقع و تبیین
ممکن است گفته شود وظیفه اصلی فلسفه نقدی تاریخ ایضاح و تحلیل ایده تاریخ است. بنابراین، طبیعی به نظر می‏رسد که با این پرسش آغاز کنیم که پژوهش تاریخی درباره چیست. ظاهرا دست کم پژوهش تاریخی درباره گذشته است، اگر چه این قول هم کاملا بی‏چون و چرا نیست. به بیان مشخص‏تر، درباره گذشته انسان است، این تحدید دامنه‏ای است که پاره‏ای از فیلسوفان، مانند ر. ج. کولینگوود، (R.G. Collingwood) ،کم و بیش اصل قرار داده‏اند، بر این مبنا که مفاهیم و روشهایی که مورخان معمولا به کار می‏برند، همواره بر رویدادهای طبیعی قابل اطلاق نیست. (4) حتی آن کسانی که ایده تاریخ چیزی طبیعی را کاملا واضح می‏یابند عموما موافقند که رویدادها و فرایندهای طبیعی تنها هنگامی بخشی از آنچه معمولا تاریخ می‏نامیم خواهند بود که تصور شود مسائلی برای انسانها پدید می‏آورند یا از جهات دیگر بر آنها تاثیر می‏گذارند. از آن بحث انگیزتر شاید این ادعا، که باز از آن کولینگوود است، باشد که آنچه مورخان درباره انسانهای مورد مطالعه‏شان، دقیقا با آن سر و کار دارند حالات آنها نیست‏بلکه افعالشان است. آنها مدعی هستند اینکه آیا ملکه الیزابت، در صبح روزی خاص، گلودرد داشته است‏یا نه، تنها هنگامی موضوع توجه تاریخی می‏شود که این گلودرد او را از حضور در جلسه هیات مشاوران یا از سان دیدن از ناوگان دریایی‏اش یا از چیزی از این نوع، بازداشته باشد. محدودیت دامنه بیشتری که باز گاهی بر آن تاکید می‏شود این است که، هر چند تاریخ با افعال افراد انسانی سر و کار دارد، فی نفسه به آنها اهتمام ندارد. همان طور که موریس مندلبوم، (Maurice Mandelbaum) اشاره کرده است، یک عمل دقیقا موضوع مطالعه تاریخی قرار نمی‏گیرد مگر اینکه «معنا و اهمیت اجتماعی‏» داشته باشد. (5) . اگر تاریخ به آن دسته از افعال گذشته انسان دلمشغول است که معنا و اهمیت اجتماعی دارند، ماهیت این دلمشغولی، ( concern) چیست؟ یک جواب واضح این است: پی بردن به اینکه آن افعال چه بودند; «احراز واقعیات‏». اما در همین جاست که اولین سؤالات فلسفه نقدی تاریخ، که این کتاب به آنها خواهد پرداخت، سر برمی‏آورند. زیرا مطمئنا وظیفه مورخ تنها این نیست که واقعیات را احراز کند بلکه باید آنها را قابل فهم نیز بگرداند. این گاهی اوقات ایجاب می‏کند که آن واقعیات تبیین شوند. در واقع، نظریه‏پردازانی در باب تاریخ هستند که انکار می‏کنند مورخان چیزی را تا به حال تبیین کرده‏اند یا باید تبیین کنند. این نظریه‏پردازان با تکرار گفته مشهور لئوپلدفون رانکه، (Leopoldvon Ranke) ،سخنگوی پر نفوذ قرن نوزدهم این حرفه، بر این اعتقادند که مورخ تنها موظف است‏به «آنچه واقعا اتفاق افتاده است‏» پی ببرد. اگر طالب تبیین هستیم باید جایی دیگر در پی آن باشیم: شاید در علوم اجتماعی، که تصور بر این است که نتایج صرفا ناظر به واقع مورخ برای آن، مواد خام فراهم می‏آورد. اما محدودیت این موضع، با آنچه سطحی‏ترین نگاه گذرا به نوشته‏های مورخان آشکار می‏سازد، نمی‏خواند. زیرا اینان دائما مدعی‏اند که بر آنچه درباره‏اش سخن گفته می‏شود، «پرتوی می‏افکنند» یا آن را «روشن می‏کنند» و معمولا عبارات نویددهنده تبیین، ( explanation – promising expressions) مانند «از آنجا که‏»، «بنابراین‏»، یا «زیرا» در نوشته‏هایشان فراوان است. در هر حال، دوری جستن‏شان از تبیین، انتظاری را که ما معمولا از مورخان داریم، برآورده نمی‏سازد. تبیین و قوانین
وقتی مورخان مدعی‏اند به فهم دست‏یافته‏اند، تبیینهایشان چه شکلی به خود می‏گیرد؟ مفهومشان از تبیین رضایتبخش چیست؟ طبیعتا می‏توان پذیرفت که ماهیت موضوعی که مورخان برای پژوهش برگزیده‏اند تا اندازه قابل ملاحظه‏ای، این را مشخص خواهد کرد. اما پاره‏ای از فیلسوفان تاریخ – که غالبا پوزیتیویست نامیده شده‏اند – ربط و دخل چنین ملاحظاتی را منکرند. در نظر آنها مفهوم تبیین، خنثی است. هر کجا که با موفقیت تبیین ارائه می‏شود، ضرورتا نشان‏دهنده شکل واحدی است. اما ما را نصیحت می‏کنند که برای ملاحظه واضحترین جلوه آنچه این مفهوم متضمن آن است‏به علوم فیزیکی بنگریم، جایی که اندیشه دارای واضحترین و نظام‏مندترین شکل است. اگر مورخان اصلا تبیینهایی حقیقی عرضه می‏دارند انتظار می‏رود در مفهوم و ساختار با تبیینهای علمی به طور تنگاتنگ قرابت داشته باشد. تبیینهای علمی ممکن است‏خودشان در سطوح مختلفی از کمال باشند. اما به نظر می‏رسد به طور گسترده توافق بر این است که به اندازه‏ای که آنها با رویدادهای خاص سر و کار دارند، در یک ویژگی اساسی مشترکند: با نشان‏دادن اینکه آنچه باید تبیین شود تحت قوانین کلی تجربی قرار می‏گیرد، آن را قابل پیش‏بینی می‏گردانند. بنابراین در موارد آرمانی، تبیین الگویی کاملا قیاسی عرضه می‏دارد: نشان داده می‏شود که گزاره‏ای که بیانگر وقوع آنچه باید تبیین گردد است، منطقا از گزاره‏ای که بیان‏کننده شرایط مقدم و قوانین عام به لحاظ تجربی تایید شده است قابل استنتاج می‏باشد. اما پوزیتیویست‏ها مدعی‏اند که تا اندازه‏ای که ما اصلا به نحو استدلالی می‏اندیشیم، همین الگو، حتی در امور روزانه نیز حاکم است. اگر بخواهم افتادن سنگ لوح شیروانی سقف خانه‏ام را تبیین کنم، آنچه نیاز است‏به آن اشاره کنم چیزی است‏شبیه این واقعیت که آن سنگ با از دست دادن تکیه‏گاه خود، ول شده بود، به اضافه قانون عام جاذبه. به همین نحو، اگر مورخان بخواهند سقوط امپراتوری هاپسبورگ، (Hapsburg) را تبیین کنند، آنچه لازم است معلوم کنند مجموعه شرایط مقدم بر آن است‏به اضافه گزاره‏های حاکی از قوانین مناسب که نشان‏دهنده قابل پیش‏بینی بودن وقوع آن است. آن‏گونه که س. ج. همپل، (C.G. Hemple) در شرح و توضیحی مقتدر و معتبر از این موضع بیان می‏کند: هدف تبیین تاریخی نیز این است که نشان دهد رویداد مورد نظر، امری اتفاقی نبود، بلکه با در نظر گرفتن برخی شرایط پیشین یا همزمان، متوقع بود. توقع مورد اشاره در اینجا، پیشگویی یا غیب‏گویی نیست، بلکه پیش‏بینی علمی عقلانی‏ای است که مبتنی بر فرض قوانین عام است. (6) البته در علم، قوانین لازم برای ارائه تبیین، خودشان عموما هدف کشف در رشته خاص مربوط است. در تاریخ، از آنجا که کشف قوانین نه هدف این پژوهش است نه نتیجه معمول آن، قوانینی که برای تبیین لازم است‏باید به طور عادی از جایی دیگر اخذ شود شاید از علوم اجتماعی، یا حتی از خزانه عام تجربه‏ای که گاهی به عنوان معرفت مبتنی بر شعور متعارف به آن اشاره می‏کنیم. س. و نیکلاس رشر، (Nicholas Rescher) وقتی مورخان را به عنوان مصرف‏کنندگان و نه تولیدکنندگان قوانین عام توصیف می‏کنند، به طور موجز و فشرده به این مطلب توجه می‏دهند. (7) ادعای پوزیتیویستی، هر قدر هم که دقیقا تصویر شود، هیچ دیدگاهی درباره اینکه قوانین لازم برای تبیین در تاریخ از کجا باید اخذ شوند، در پیش نمی‏نهد; آن ادعا، اساسا ادعایی مفهومی است. آنچه بر آن تاکید دارد رابطه منطقی تنگاتنگی است‏بین شناخت قوانین مربوط و توانایی ارائه تبیینهای قابل دفاع. استدلال این است که اگر این ارتباط برای تبیین به طور کلی معتبر است، باید برای تبیین تاریخی نیز معتبر باشد. این گزارشی است از ماهیت تبیین که غالبا قانع کننده بوده است. اینکه آیا این گزارش بیانگر معیار کافی آنچه تبیین کننده امری حتی در علوم طبیعی، قلمداد می‏شود است‏یا نه، شاید مورد تردید باشد (در بخش بعدی این نکته بیشتر بررسی می‏شود) اما ممکن است‏به نظر برسد که دست کم معیار لازم هست. زیرا، مطابق استدلالی از آلن دوناگن، (Alan Donagan) ،اگر آنچه را تبیینی از وقوع رویدادی خاص می‏نامیم، امکان عدم وقوعش را رد نکند، چگونه می‏توانیم ادعا کنیم که می‏دانیم که چرا موردی که در نظر داریم واقعا اتفاق افتاده است چرا در عوض به امکان اتفاق نیفتادنش پی نبردیم؟ (8) مطمئنا تنها راه حذف چنین امکانی این است که نشان دهیم آن رویداد می‏بایست‏به وقوع می‏پیوست – و ضرورتا به وقوع پیوست. و آن چیزی است که شرط پیش‏بینی‏پذیری دقیق قرار است تامین کند. طرفداران همپل خواهند افزود که این شرط را تنها با توسل به قوانین عام می‏توان برآورد. اما تعیین آرمان تبیین یک چیز است و تعیین اینکه آن آرمان دقیقا تا چه اندازه باید در سنجش ارزش تبیینهای واقعی ارائه شده در رشته‏ای خاص به کار رود، کاملا چیزی دیگر است. خود همپل به‏طور قطع نمی‏گوید که چیزی که مطابق با آرمان مقرر یست‏باید کلا اعتبار و منزلت آن را به عنوان تبیین انکار کرد. در مورد مطالعات تاریخی، اشکال واضح چنین سخنی این است که به واسطه آن ممکن است مجبور شویم کاملا به موضعی برگردیم که در ابتدا ذکر شد، یعنی اینکه مورخان هیچ‏گاه چیزی را تبیین نمی‏کنند، اگرچه اینک دلیل آن این نیست که تبیین، انتخاب آنها نیست، بلکه این است که از تبیین عاجزند. زیرا مورخان هنگامی که تبیینهایی برای رویدادها ارائه می‏کنند، تقریبا هرگز قوانین عامی ذکر نمی‏کنند و در اکثریت قریب به اتفاق موارد نیز بسیار مشکوک است که آیا می‏توانند مدعی شناخت رویدادهای مربوط شوند یا نه. در واقع همان‏گونه که گهگاه اتفاق می‏افتد، وقتی مورخی در تایید تبیینی به قانون عامی اشاره می‏کند، معلوم می‏شود که قانون مورد ادعا یا حقیقتا کلی نیست، زیرا برای اینکه آن را موجه‏تر کند به شیوه‏های متعدد به آن قید و شرط می‏زند، یا در صورت کلی است اما آن‏طور که بیان شده صادق نیست، زیرا موارد نقض آن شناخته شده‏اند. (9) ممکن است در تبیین این واقعیت که پروتستانهای انگلیسی متعاقب آزار و اذیتی که در دوران ملکه مری دیدند، حتی خشمگینانه‏تر و با تساهل کمتر از آنچه قبلا عمل می‏کردند رفتار کردند، به نحوی این اظهار نظر مکولای، (Macaulay) گفته شود که «خشونت‏به طور طبیعی خشونت می‏آفریند.» (10) این قول که مورخان در ارائه تبیین، جایی که عملا از قوانین ذکری به میان نمی‏آورند باید آنها را پیش‏فرض گرفته باشند، آن‏طور که همپل نیز گاهی بر آن است، بندرت نتایج رضایتبخشی به بار می‏آورد. یکی از مثالهای خود همپل را در نظر بگیریم: مورخی که مهاجرت کشاورزان داست‏بو، (Dust Bowl) به کالیفرنیا را به عنوان نتیجه ابتلای آنها به خشکسالی و طوفانهای شن شدید تبیین می‏کند می‏توان گفت چه قانون کلی موجهی را پیش‏فرض گرفته است؟ خود این تبیین به اندازه کافی قابل قبول به نظر می‏رسد (اگر چه چندان عمیق نیست)، اما ادعای ارتباط کلی بین ابتلای کشاورزان به چنین مصایبی و مهاجرت، مطمئنا بسیار کمتر قابل قبول است. (11) پاسخ خود همپل به این مشکل دو جنبه دارد. از یک طرف می‏گوید آنچه مورخان نوعا ارائه می‏کنند، اگر چه با تبیینهای مجاز علمی، بیش از قرابتهایی دور ندارد، با این حال ممکن است اگر دست کم، آرمان علمی راهنمای آن باشد و نهایتا بر اساس آن سنجیده شود، موجه باشد. حتی اگر اینها نمونه‏هایی نسبتا درجه پایین این سنخ باشند – که شاید بتوان آنها را با استفاده از اصطلاح خود همپل «طرحهای اجمالی تبیین‏» نامید – تبیینهای مورخان ممکن است‏با وجود این بدین نحو عملا قابل قبول باشد. با این حال همپل در ادامه اذعان می‏کند که حتی در علوم طبیعی نیز، قوانین تبیینی کلی غالبا باید جای خود را به احکام عام مبین احتمالات بدهند، و روابط دقیقا قیاسی درون تبیینها باید جای خود را به روابطی دهند که تا اندازه زیادی غیر دقیق‏تر هستند. این امر او را به الگوی دومی از تبیین که به لحاظ منطقی ضعیفتر است رهنمون می‏شود، الگویی که گاهی آن را آماری – استقرایی یا احتمالاتی می‏نامد و نمونه آن به گمان او، دامنه گسترده‏تر موارد تاریخی است. اما حتی در این شکل ضعیفتر تبیین نیز عنصری بسیار مهم از شکل قیاسی اصیل حفظ شده است، یعنی ارتباط مفهومی بین تبیین‏پذیری و پیش‏بینی‏پذیری. از آنجا که تبیین کردن چیزی به این معناست که نشان دهیم محتمل بوده است، همچنین به این معنا نیز هست که نشان داده شود آن، امر مورد انتظار بوده است. (12) تردیدهای همپل درباره آنچه می‏توان به عنوان تبیین در تاریخ پذیرفت، حتی مورد مقاومت‏بسیاری از کسانی بوده است که در رهیافت عام او سهیم هستند و چنین مقاومتی البته قابل فهم است. زیرا وقتی او شروط الگوی دقیقا قیاسی را خفیف‏تر می‏کند، این امر بیشتر حاکی از مصلحت‏اندیشی است تا پایبندی به اصول. نظریه تبیینی‏ای که با شرح و بسط معنای اساسی این مفهوم به نحو پیشین، می‏آغازد، و نه مثلا، اول با بررسی، اگرچه هنوز منتقدانه، آن نوع چیزی که خود کسانی که در رشته معینی کار می‏کنند معمولا به آن تبیین می‏گویند، بدون شک هنگامی که در مواجهه با صرف مشکلات کار برد، شرایط اولیه‏اش را تخفیف می‏دهد، بر مبنایی ضعیف استوار است. نیاز ظاهری به چنین حرکتی در مورد حاضر، باید به هر تقدیر ملاحظه بیانهای بدیلی را ترغیب کند از آنچه مورخان هنگامی که مدعی ارائه تبیین هستند درصدد انجامش می‏باشند – بیانهایی که ممکن است توجه را نه تنها به انحرافهایی جلب کند که عملا از الگوی پوزیتیویستی صورت گرفته، بلکه بر اساس بررسی نزدیکتر، به آرا و نظریاتی جلب کند درباره آنچه ممکن است گاهی ارائه کردن تبیین باشد. فیلسوفان ایده‏آلیست تاریخ مانند مایکل اوکشات، (Michael Oakeshott) و ر.ج. کولینگوود مدعی ارائه چنین تبیینهایی هستند. هر دو ایراداتشان را به الگوی علمی، بر مفهومی از اهیت‏خاص موضوع مورخ مبتنی می‏سازند. از نظر اوکشات این نکته اساسی، علاقه مورد ادعای مورخان به سلسله رویدادهای یگانه و غیرقابل تکرار است. از نظر کولینگوود، توجه‏شان به فعالیتهای عقلانی انسانها در گذشته است. قبل از اینکه در بخشهای بعدی بدیلهای بیشتری را بررسیم، در دو بخش آینده هر یک از این دو موضع را مورد توجه قرار می‏دهیم. یگانه بودن رویدادهای تاریخی
اوکشات تصریح می‏کند که «واقعیات گذرای تاریخی‏» اگر به عنوان مصادیق قوانین عام نگریسته شوند، تاریخ به کنار گذاشته می‏شود.» (13) در ادامه می‏گوید، تلاش جهت این‏گونه دانستن آنها، غفلت از پیش فرض پژوهش تاریخی است; تغییر و تبدیل پژوهش رویدادهای گذشته از شیوه تاریخی به شیوه علمی است. از نظر اوکشات، عدم امکان تبیین رویدادهای تاریخی بر اساس الگوی علمی، بدین ترتیب امری صرفا تجربی نیست – یعنی مساله دشواری صرفا عملی; امری است که ریشه در مفهوم موضوع مورد مطالعه دارد. اما آنچه او دقیقا از این اراده می‏کند خودش نیازمند تبیین است. مطلب اصلی اوکشات، تقریبا این‏گونه به نظر می‏رسد. بدیهی است که علم با خصایص عام جهان سر و کار دارد: دانشمندان هیچ علاقه‏ای به اشیای جزئی یا خود رویدادها ندارند. این مساله در علوم بسیار پیشرفته‏ای مانند فیزیک و شیمی که قوانین و نظریات جهت تبیین تجربه طرح می‏شوند، به طور کاملا آشکاری صادق است. در این حوزه‏های پژوهش سروکار با قوانین و نظریات است، نه با موارد و مصادیق آنها. این امر حتی در مورد آن سطح پژوهش علمی که تاریخ طبیعی نامیده می‏شود نیز صادق است («تاریخ‏» بدین معنا را باید از معنای مورد استفاده مورخان تمایز نهاد). برای یک گیاه‏شناس، نمونه‏ای جزئی، تنها به عنوان نمونه‏ای از نوعش واجد اهمیت است. اما در تاریخ به نظر می‏رسد وضعیت‏بسیار متفاوت باشد. مورخان به اموری چون انقلاب فرانسه یا اصلاحات پطر کبیر – رویدادهای تاریخی خاص – علاقه‏مندند نه به انقلاب و اصلاح به معنای دقیق کلمه. مطالعه رویدادهایی مانند این رویدادها به عنوان نمونه‏هایی از نوعشان ممکن است کاملا روا و جذاب باشد اما اتخاذ رهیافتی نوعا تاریخی به آنها نخواهد بود. زیرا آنچه مورخ طالب است که درباره آن رویدادها بداند محدود به جنبه‏ها یا خصایصی نیست که بین آنها و رویدادهای دیگری که به نحو مشابهی طبقه‏بندی می‏شوند مشترک است – یعنی انقلابها یا اعدامهای دیگر. هدف این است که از حیث وقوع منحصر به فردشان یعنی از حیث‏خاص بودنشان بررسی شوند. به نظر می‏رسد در اینجا نظریات مستقیما رویاروی یکدیگر قرار می‏گیرند. زیرا همان‏طور که همپل تصریح می‏کند قوانین به رویدادها آن‏گونه که تحت انواع مربوط قرار می‏گیرند اطلاق می‏شود نه از حیث وقوع منحصر به فرد آنها. بنابراین مورخان برای اینکه رویدادی را طبق الگوی پوزیتیویستی تبیین کنند باید پیش از تبیین، آن رویداد را به عنوان متعلق به نوع یا انواعی خاص طبقه‏بندی کنند. (14) اگر چنین شیوه‏ای، همان‏طور که اوکشات اصرار دارد، مستلزم «تباهی کامل تاریخ‏» باشد، در عوض او چه تبیینی دارد در باب اینکه مورخان چگونه باید عمل کنند. او صراحتا می‏گوید «تنها تبیین مناسب یا ممکن در تاریخ از تغییر، صرفا گزارش کامل تغییر است. تاریخ، تغییر را با گزارش کامل تغییر تبیین می‏کند.» بدین‏سان آرمان تبیین نزد مورخ، «نشان دادن تحمل نمی‏شود.» (15) به عقیده اوکشات، «روش مورخ هیچ‏گاه تبیین به وسیله تعمیم نیست.» روش او همواره این است که «با جزئیات بیشتر و کاملتر» در پی فهم باشد. پیروان همپل علیه موضعی از این سنخ، عموما دو نوع ایراد طرح می‏کنند. (16) اولا، استدلال می‏کنند که اگر چه رویدادهای تاریخی به یک معنا یگانه و غیرقابل تکرارند، اما هیچ دو رویداد «آن‏گونه که واقعا رخ داده‏اند» یکی نیستند، از این رو، این بیان فلسفی که فیلسوفانی مانند اوکشات چنین نظری را با آن عنوان می‏کنند مشروع نیست. زیرا دقیقا همین مطلب را در مورد رویدادهایی که عالمان علوم تجربی مطالعه می‏کنند می‏توان گفت، بدون اینکه اطلاق قوانین و نظریات بر آنها انکار شود. پاسخی که اوکشات به این ایراد خواهد داد، روشن است. او خواهد گفت، دلیل اینکه عالمان علوم تجربی با یگانگی مسلم رویدادهایی که مطالعه می‏کنند هیچ مشکلی ندارند این است که آنها به آن رویدادها به عنوان رویدادهایی یگانه توجه ندارند; آن رویدادها تنها به اندازه‏ای مورد توجه آنهاست که به رویدادهای دیگری شباهت داشته باشند که از یک نوعند. در مقابل، مورخان آن‏گونه که ادعا می‏کنند به رویدادها، از این حیث که منحصر به فردند، توجه دارند. گذشته، «آنگونه که واقعا رخ داده است‏» موضوع پژوهششان می‏باشد. اما این پاسخ، دومین ایراد پیروان همپل را در پی دارد. به یاد ما می‏آورند که دلمشغولی فلسفه نقدی تاریخ، شرح و توضیح ایده تاریخ به عنوان نوعی از پژوهش است. حتی اگر رویدادهای تاریخی، آن‏گونه که واقعا وجود داشتند، به معنایی منحصر به فرد بودند که ایده اندراج تحت قوانین را رد کنند، هنوز لازم است پرسیده شود که آیا آنها آن‏گونه که هستند می‏توانند در پژوهش تاریخی شناخته شوند و از این رو همچنین آیا می‏توان به وضوح قائل شد که مورخان به آنها آن‏گونه که هستند، توجه دارند. در هر حال باید واضح باشد که نمی‏توان رویدادهای تاریخی را آن‏گونه که هستند توصیف کرد; زیرا توصیف در تاریخ، مانند توصیف در علم یا در هر حوزه دیگری، باید از مفاهیم عام بهره گیرد و این ضرورتا به طبقه‏بندی آنچه مورد بررسی است، می‏انجامد. در آن نوع پژوهشی که موضوع پژوهش حاضر است می‏توان به نحو معناداری مدعی شد که شاید از طریق ادراک حسی بیشتر می‏توانیم، بدانیم تا زمانی که با مفاهیمی که به کار می‏بریم به نحو کافی می‏توانیم بیان کنیم. در چنین موردی ممکن است گفته شود شناخت ما از مفاهیم‏مان سرریز می‏شود یا تعالی می‏جوید. اما موضوعات پژوهش تاریخی گذشته هستند و سپری شده‏اند; آنچه نزد حواس مورخ حاضر است تنها شواهدی بر آنهاست; و آنچه این به عنوان شاهدی بر آن نگریسته می‏شود ضرورتا وقوع رویدادهای گذشته به همراه پاره‏ای ویژگیهای عام خواهد بود. چنین ردیه‏ای، نیروی قابل ملاحظه‏ای دارد. اما در اهمیتش برای فیصله دادن به بحث‏حاضر نباید مبالغه کرد. (17) زیرا به تنهایی توضیح مثبتی را از تبیین نشان نمی‏دهد که به همان اندازه برای تاریخ معتبر باشد که اندراج تحت قوانین معتبر است. تنها ایرادی مغلطه‏آمیز به آن را کنار می‏نهد; یعنی تنها به یاد ما می‏آورد که آنچه مورخ به تبیین آن می‏پردازد، اگر به قدر کفایت روشن باشد که پرسش دقیقی را طرح کند، باید با استفاده از مفاهیم کلی قابل توصیف باشد. مورخانی که اصرار دارند می‏توانند «انقلاب فرانسه‏» را تبیین کنند، بدون اینکه بخواهند بگویند چه چیزی است که آنها می‏خواهند درباره انقلاب فرانسه تبیین کنند، به سادگی از مفاهمه درمی‏مانند. اما، اینکه آیا با مشخص کردن این، آنها می‏توانند به درستی مدعی ارائه تبیینی از آن، آن‏طور که مشخص شده، باشند بدون اینکه نشان دهند آن به اقتضای قوانین تابع رویدادهای دیگری است که به نحوی مشابه با اصطلاحات عام توصیف شده‏اند، پرسشی است که باقی می‏ماند تا درباره آن تصمیم بگیریم. به عبارت دیگر، بیانی که آرتور دانتو، (Arthur Danto) معمول کرده است، مورخان رویدادها را صرفا تبیین نمی‏کنند; آنها رویدادها را «تحت توصیفات‏» تبیین می‏کنند; یعنی هنگامی به تبیین آنها می‏پردازند که آنها را جهت توصیف و مقوله‏بندی گزینش می‏کنند. (18) اما توصیف رویدادی به نحوی خاص، به نیت اینکه بعدا آن را آن‏گونه که توصیف شده است تبیین کنیم، هنوز تبیین آن نیست و با دریافت اینکه تحت توصیف انتخاب شده، در واقع نمی‏تواند تحت قوانین قرار گیرد، سازگار است. ادعای اوکشات دایر بر نشان دادن اینکه مورخان هنگام ارائه تبیین هیچ نیازی به آگاهی از قوانین ندارند عمدتا بر استفاده‏اش از ایده پیوستگی به عنوان معیاری برای فهم در تاریخ مبتنی است. در مقابل الگوی پوزیتیویستی، الگویی ارائه می‏کند که می‏توان آن را الگوی «رشته‏های پیوسته‏» تبیین نامید. به نظر می‏رسد مورخان وقتی بتوانند رویدادهای مبانی را تکمیل کنند، ممکن است مدعی فهم تعاقب دو رویداد باشند. برای مثال، جهت تبیین وقوع انقلابی، در فرانسه در سال 1789 ذکر مثلا فساد اشراف در دوران حکومت لوئی چهاردهم، کافی نخواهد بود. حتی اگر بتوانیم با هر معقولیتی به تعمیمی مانند «هرگاه طبقه حاکم حس سئولیت‏سیاسی‏اش را از دست داد. به دنبال آن در ظرف آن قرن، انقلابی به وقوع می‏پیوندد» متوسل شویم، باز این کافی نخواهد بود. طبق فهم مورخان، تبیین درصدد این است که ماهیت ارتباط بین شرط متقدم را با شرط متاخر نشان دهد. و این ممکن است مستلزم این باشد که روابط میان طبقات را در فرانسه در طول این دوره به تفصیل دریابیم. تصور آنچه پوزیتیویست‏ها در پاسخ به این خواهند گفت دشوار نیست. آنها ممکن است‏براحتی اذعان کنند که این خصوصیت تبیین تاریخی است که پیوستگی رویدادهای به ظاهر غیر مرتبط به هم را بدین نحو دریابد. اما آنها خواهند پرسید منظور اوکشات از پیوستگی چنین رشته‏ای، دقیقا چیست، یعنی دقیقا چه چیزی به عنوان نشان دهنده «ارتباط ذاتی‏» دو رویداد یا شرط به حساب می‏آید. شرح و توضیح خود آنها از مفهوم رشته‏ای که نشان‏دهنده پیوستگی است – مفهومی که گهگاه ممکن است‏خود آنها به کار ببرند – با استفاده از همان الگوی پیروان همپل خواهد بود که مورد حمله اوکشات است. (19) پوزیتیویست‏خواهد گفت پیوستگی رشته‏ای از رویدادها تنها بدین معناست که هر یک از اجزاء آن به طور طبیعی به دنبال جزء پیشین آمده است; و تمام آنچه می‏تواند مراد باشد این است که هر یک از اجزاء را جزء پیشینش بر حسب قوانین عام مربوط ایجاب کرده است (یا محتمل گردانده است). اگر اوکشات معنای دیگری از پیوستگی در ذهن دارد، یعنی معنای متفاوتی از ارتباط قابل فهم بین رویدادها، لازم است‏به آن تصریح کند. اوکشات موفق به انجام این کار نمی‏شود; اما این بدین معنا نیست که نقدش از نظریه پوزیتیویستی به هیچ وجه به هدف اصابت نمی‏کند. زیرا این اندیشه که پیوستگی رشته‏ای تاریخی را می‏توان صرفا با نشان دادن اینکه شرط طرفداران همپل برای تبیین در هر مرحله برآورده شده است، اثبات کرد، به وضوح کارساز نیست. زیرا، طبق همین معیار، ارتباط بین سیاست دربار لوئی چهاردهم و وقوع انقلاب، با توجه به تعمیمی که قبلا ذکر شده، خودش می‏تواند به عنوان پیوستگی‏ای تلقی شده باشد که مورخان به احتمال ضعیف باید قابل قبول بیابند. نظریه اوکشات دایر بر آن است که فهم تاریخی امکان دارد به این نیاز داشته باشد که بتوانیم این‏گونه سلسله رویدادهای کلی و مبهم را برگردانیم به یک سلسله گامهای تفصیلی قابل فهم. بر این اساس، به نظر می‏رسد نظریه وی حاوی نکته‏ای مهم باشد – نکته‏ای که گاهی در اظهارات موضع پوزیتیویستی در پرده ابهام می‏ماند. زیرا پذیرش حتی این بخش از ادعایش ایجاب خواهد کرد که دست کم انکار کنیم که اندراج تحت قوانین معیاری کافی جهت ارائه تبیین در تاریخ به وجود می‏آورد. اما مشکل فوری و فوتی‏تر و مشکلی که با آنچه اوکشات درباره پیوستگی به ما گفت لاینحل باقی می‏ماند، این است که آیا آن شرطی لازم را به وجود می‏آورد یا نه. (20) در باب این پرسش، ر.ج. کولینگوود چیزهای جالب توجه بیشتری برای گفتن دارد. عقلانیت افعال
کولینگوود مخالفتش را با بیان پوزیتیویستی بیش از آن که بر اساس دلمشغولی تاریخ نسبت‏به وقایع یکتا و منحصر به فرد استوار سازد بر این مبنا قرار می‏دهد که تاریخ باید نه رویدادهای طبیعی، بلکه افعال انسانهایی را که دست کم تا اندازه‏ای آزادند تا فعالیتهایشان را بر طبق خواسته‏های عقل سامان بخشند، تبیین کند. (21) وی مانند بیشتر ایده‏آلیست‏ها بین شیوه‏های فهم دو نوع موضوع، تمایزی واضح می‏گذارد. با استفاده از اصطلاحات خود او، رویدادهای طبیعی را تنها از بیرون به عنوان اموری که ما صرفا ناظر آن هستیم می‏توان تبیین کرد و این با آن نوع شیوه‏هایی که در نظریه پوزیتیویستی بیان می‏شود، تناسب دارد. اما افعال انسانی، «رویدادهای صرف‏» نیستند; آنها «جنبه درونی‏» یا «جنبه فکری‏» دارند. برای فهم آنها لازم است آن افکاری را که فاعلان در انجام آنها ابراز داشته‏اند تشخیص دهیم. از نظر کولینگوود تبیین یک فعل از طریق ارجاع به افکار آن فاعلی که آن فعل را انجام داده است مستلزم اندراجش تحت قوانین عام نیست. در کتاب ایده تاریخ این مطلب را بدین نحو بیان می‏کند: برای علم، کشف یک رویداد از طریق ادراک آن است، و جستجوی بیشتر برای علتش، با احاله آن به طبقه‏اش و تعیین ارتباط آن طبقه با طبقات دیگر هدایت می‏شود. برای تاریخ، چیزی که باید کشف شود رویداد صرف نیست، بلکه فکر ابراز شده در آن است. جهت کشف آن فکر، باید قبلا آن را فهمید. (22) ادعای کولینگوود در اینجا این است که ارتباطی می‏تواند وجود داشته باشد بین فکر فاعل تاریخی و آنچه آن فاعل انجام داده است که افعالش را قابل فهم می‏سازد. باید بپرسیم این چه نوع فکری خواهد بود و چه نوع رابطه‏ای لازم است‏با فعل تاریخی داشته باشد. موضع کولینگوود در باب این دو سؤال در این نظریه‏اش نهفته است که مورخ جهت فهم یک فعل باید فکر فاعل را در ذهن خودش «بازاندیشی کند» یا «بازسازی کند». این ممکن است تا اندازه‏ای اندیشه‏ای هولناک به نظر آید. اما اگر به شیوه‏ای بنگریم که کولینگوود در مورد نمونه‏هایی به کار می‏برد، معنای آن به اندازه کافی به روشنی معلوم می‏شود. می‏گوید فرض کنید که مورخ متخصص تاریخ روم هنگام مطالعه مجموعه قوانین تئودوزین، فرمانی از امپراتور را مبهم می‏یابد و می‏خواهد آن را بفهمد. آن مورخ چه باید انجام دهد تا آن را فهم کند؟ بدین منظور، وی باید آن وضع و حالی را در نظر بگیرد که امپراتور سعی می‏کرد با آن روبه‏رو شود و باید آن وضع و حال را به گونه‏ای تصور کند که امپراتور آن را تصور می‏کرد. آن‏گاه باید پیش خودش ببیند اگر وضعیتش درست همان وضع و حال امپراتور بود، چگونه با چنین وضعیتی روبه‏رو می‏شد; وی باید بدیلهای ممکن و دلایل ترجیح یکی بر دیگری را در نظر گیرد; و بدین ترتیب باید آن فرایندی را از سر بگذراند که امپراتور در انتخاب این روش خاص از سر گذراند. بنابراین وی تجربه امپراتور را در ذهن خودش بازسازی می‏کند; و تنها تا آنجا که این کار را می‏کند معرفتی تاریخی، به نحوی متمایز از معرفت صرفا لغوی، به معنای آن فرمان دارد. (23) واضح است که نظریه کولینگوود آن نوع افکاری را لازم دارد که در مداقه‏های عملی فاعلی که تلاش می‏کند تعیین کند چه عملی در پیش گیرد دخیل هستند. آنها شامل اموری از این قبیل هستند: تصور فاعل از واقعیات آن وضعیت، از اهدافی که در عمل باید به آن دست‏یافت، از شگردهایی که برای رسیدن به آن اهداف باید اتخاذ کرد – هر چیزی را که بتوان ملاحظه کرد باید به حساب آورد. آن رابطه‏ای که این افکار با آن عمل باید داشته باشند این است که برای انجام آن فعل دلیل واقع شوند. وقتی مورخ بتواند ببیند که باورها، اهداف، اصول فاعل و غیره ادله‏ای قوی برای انجام آنچه واقع شده است فراهم می‏آورند، آن‏گاه می‏توان گفت آن عمل فهم شده است. (24) پاره‏ای از (اگر چه نه همه) تبیینهایی که پوزیتیویست‏ها به عنوان مصداق قانون تحلیل کرده‏اند به نحو موجه‏تری با این شیوه‏ها تفسیر می‏شوند: برای مثال، مهاجرات کشاورزان داست‏بول که مورد مطالعه همپل بود و قبلا ذکر شد، (یا اختصار عنوان سلطنتی ملکه الیزابت که مورد مثال نیگل، (Nagel) است و در فصل 6 از آن بحث می‏شود). همان‏طور که ر. ف. اتکینسون، (R.F. Atkinson) اظهار می‏دارد، «بر پیشانی عبارتهای تبیینی، تفاسیر صحیح آنها حک نشده است.» (25) می‏توان گفت آن نوع فهمی که در چنین مواردی به دست می‏آید، مفهوما با آن نوع فهمی که طبق الگوی اندراج تحت قانون جستجو می‏شود متفاوت است. هم قوت بیشتری دارد و هم از نظر شکل سازگاری بیشتری دارد. زیرا آنچه تبیین از راه قوانین درصدد اثبات آن است، اجتناب‏ناپذیری یا احتمال بالای آنچه در آن اوضاع و احوال انجام گرفته است، می‏باشد. آنچه تبیین از راه دلایل فاعل قصد دارد نشان دهد بیشتر هدف یا دلیل منطقی آن فعل است. آنچه کولینگوود به منظور انجام این کار، در تاکیدش بر اینکه مورخ باید واقعا افکار فاعل را بازاندیشی کند ادعا می‏کند این است که هدف آنچه انجام پذیرفته را نمی‏توان بدون اینکه درگیر نوعی استدلال عملی نیابتی شویم، دریابیم. با لحاظ افکار فاعل، مورخ باید قادر به درک این امر باشد که از دیدگاه خود فاعل – از نظر گاه ارزیابی خود فاعل از آن موقعیت و از نظر آنچه می‏بایست‏به دست آید – آنچه واقعا انجام پذیرفته است چیزی بود که می‏بایست انجام پذیرد. کولینگوود غالبا به طور مبهم به این نکته اشاره می‏کند. وی اظهار می‏کند، به منظور فهم یک فعل «باید دانست آن شخص به چه می‏اندیشد، نه تنها به معنای شناخت همان چیزی که او می‏شناسد، بلکه افزون بر آن به معنای شناخت فعلی که از آن طریق او آن چیز را می‏شناسد». باز هم «فعل اندیشیدن را تنها به عنوان یک فعل می‏توان مطالعه کرد». (26) اما این ایده عمومی به اندازه کافی روشن است، یعنی اینکه مورخ باید قادر باشد استدلال فاعل را دنبال کند. اگر تلاش هت‏بازاندیشی فکر فاعل بدین نحو، به شکست‏بینجامد، آن‏طور که کولینگوود این شکست را در مورد برخی امپراتوران اولیه روم می‏پذیرد، ما می‏مانیم و نقطه‏ای تاریک، امری نامفهوم و ناتوان از ارائه تبیین. نظریه فهم کولینگوود، همان‏طور که خطوط کلی آن گذشت، به وضوح جنبه‏ای شبه هنجاری دارد: آن نظریه فهم را مشروط به این داوری مورخ می‏کند که در پرتو باورها و اهداف خود فاعل، واکنش صورت گرفته نسبت‏به آن موقعیت، واکنشی عقلانی بود. آن نظریه همچنین ظاهرا متضمن این است که انجام گرفتن واقعی آن فعل، ضرورتا از آنچه در تبیین آن گفته می‏شود نتیجه نمی‏شود. اما پاره‏ای از مفسران کولینگوود، گزارشهایی از مقصود وی ارائه کرده‏اند که از گزارشی که خطوط کلی آن اکنون ترسیم شد متفاوت است، هم در صرف نظر کردن از ذکر ایده عقلانیت و هم در حساسیت‏بیشتر داشتن نسبت‏به استدلالی که پیش از این ذکر شد; یعنی این استدلال را که هر تبیینی که نتواند عدم وقوع آنچه تبیین شده است، طرد کند تبیینی واقعا رضایتبخش نیست. برای مثال، از نظر آلن دوناگن، در تبیینهای کاملا کارآمد کولینگوود، ارتباط بین افکار و فعل کاملا قیاسی است. زیرا اگر گفته شود پاره‏ای از فاعلها، باورها و اهدافی داشته‏اند که انواع خاصی از افعال را ایجاب می‏کند عدم وقوع آن افعال خودش شاهدی است‏بر اینکه آنها در نهایت‏یا آن باورها را نداشته‏اند یا آن اهداف را. اما دوناگن تاکیددارد که حتی اگر باورها و اهداف تبیینی به نحوی تصور شوند که کاملا مستلزم انجام افعالی که آنها تبیین می‏کنند باشند، این امر باز آن تبیینها را از سنخ تبیینهای همپل نمی‏گرداند. زیرا ارتباط بین آنچه فاعل اندیشیده و آنچه انجام داده، هر چند تنگاتنگ است اما بدون توسل به قانونی تجربی اثبات می‏گردد. دوناگن به ضرس قاطع می‏گوید که ما جهت اثبات اینکه شخصی که می‏خواهد به نتیجه خاصی برسد و معتقد است که تنها با عمل به نحوی خاص می‏تواند به آن برسد، بدان نحو عمل می‏کند به هیچ تحقیق تجربی‏ای نیاز نداریم. (27) وی می‏گوید این نتیجه‏ای است که از فهم اصطلاحات به کار رفته، به دست می‏آید. این شیوه کاملا قیاسی و ظاهرا غیرهنجاری تفسیر تبیینهای افعال از راه ارجاع به افکار فاعلها، به‏طور مبسوط مورد بحث قرار گرفته است. در اینجا کافی است‏به یک نوع مشکل که گاهی گمان بر این بوده که با آن مواجه است اشاره کنیم، یعنی مشکل اطمینان داشتن به اینکه گزارشی خاص از آنچه شخص می‏اندیشد به لحاظ منطقی واقعا با عمل نکردن بر آن اساس، ناسازگار است. زیرا ممکن است اوضاع و احوال یا افعال دیگران مانع از این شود که شخص بر اساس باورها و اهدافی که به درستی به او اسناد داده است عمل کند یا ممکن است صرفا قدرت عمل کردن بدین نحو را نداشته باشد یا از دست داده باشد، بدون اینکه بتوانیم بگوییم که شخص از آن افکار لزوما دست کشیده است. حتی ممکن است‏شخص بدون اینکه از باورها و نیاتش دست‏بردارد هنگامی که موقع عمل بر اساس آن باورها و نیات می‏رسد صرفا دچار لغزش حافظه گردد. ج. ه . فون رایت، (G.H. von Wright) و رکس مارتین، (Rex Martin) با جزئیاتی چشمگیر به بحث و فحص در رشته پیچیده‏ای از این ملاحظات پرداخته‏اند، در حالی که همچنان مصرند که «تکمیل‏» تبیین کولینگوود با این ملاحظات، آن را تبدیل به تبیین از راه مصداق قانون قراردادن نمی‏کند. (28) اما ظاهرا غیر محتمل است که در بسیاری از موارد تاریخی، افکار تبیینی فاعلها آن‏گونه ارتباط وثیقی با افعالشان داشته باشد که این تفسیر از نظریه کولینگوود ایجاب می‏کند. همچنین معلوم نیست که آن نوع تحلیلی که ارائه شد آنچه را که جنبه هنجاری تبیینهای براساس فکر نام گرفت، کنار بگذارد. زیرا اگر قرار است چنین تبیینهایی رضایتبخش باشند، هنوز هم باید استدلالهای عملی به فاعلها نسبت دهند. و اگر قرار است آن استدلالها، افعال را قابل فهم سازند، هنوز هم باید به وسیله مورخ، معتبر به شمار آیند. پرسشهایی درباره تبیین عقلانی
ایرادات بسیاری به شرح کولینگوود از تبیین تاریخی شده است. یکی از عامترین این ایرادات این است که حتی اگر این شرح برای انواعی از موارد خاص معتبر باشد دامنه کاربرد آن بسیار محدود است. زیرا تعداد معدودی از افعال فاعلهای تاریخی جنبه فکری دارند، به این معنا که از روی دلایلی که آگاهانه مورد توجه بوده، انجام گرفته‏اند; و آن افعالی که انجام پذیرفته‏اند نیز غالبا متضمن طرز فکرهای غیرعقلانی‏اند، به نحوی که کاملا محال است‏به معنایی که کولینگوود ظاهرا در ذهن دارد «منتج‏شوند». به این ایراد اغلب این امر نیز افزوده می‏شود که تبیین از راه ادله، و نه از راه شرایط مقدم و قوانین، به هر حال به افعال افراد محدود خواهد بود و نمی‏توان آن را در مورد دگرگونیهای ملی، فرهنگی و نهادی یا در مورد هر نوع جنبش یا اوضاع و احوال گسترده پذیرفت – و اینها همان اموری هستند که مورخان بیشتر وقتشان را به صحبت درباره آنها می‏گذرانند. در واقع معدودی از پیروان کولینگوود این سلسله ایرادات را، ایراداتی بسیار آسیب‏رسان می‏دانند. همان‏طور که کولینگوود خودش اشاره می‏کند افکاری که برای خود افراد کاملا صراحت و وضوح ندارد هنوز هم می‏تواند آنچه را آنها انجام می‏دهند از نظر عقلانی مفهوم سازد. نظریه وی مبتنی بر نظری در باب فکر تبیینی نیست که آن را به محتوای حدیث نفسی با خود محدود کند. آنچه این نظریه بیان می‏کند ملاک معقولیتی برای ادعای فهم افعال است. و مدعی است که این حتی برای تبیینهایی که بر حسب افکار ناآگاهانه ارائه می‏شود نیز همان‏گونه خواهد بود. زیرا همان ساختار منطقی، همان نوع ارتباطی که بین تبیین‏کننده و تبیین‏شونده در تبیینهای برحسب افکار آگاهانه یافت می‏شود در این تبیینها نیز یافت می‏شود. برای مثال، یک انگیزه ناآگاهانه، اگر به فاعل دلیلی برای انجام فعلی ندهد، آن فعل را قابل فهم نخواهد ساخت. این ادعا که تحلیل کولینگوود به افعالی که کاملا عقلانی نیستند قابل اطلاق نیست، نیازمند تحقیق و وارسی است. زیرا انواع بسیاری از موارد را می‏توان به نحوی وصف کرد که تبیینهای کولینگوود کاملا در مورد آنها امکان‏پذیر باشد. مثلا شخصی ممکن است عجولانه عمل کند یا ممکن است‏به خاطر اهداف احمقانه عمل کند. در هیچ یک از این موارد فهم عقلانی، طبق تصور کولینگوود، نفی نمی‏شود; زیرا ما هنوز هم می‏توانیم مداقه‏های عملی فاعل را از نظر گاه ملاحظاتی که عملا به حساب آمده‏اند و اهدافی که در واقع تصور شده‏اند، نتیجه بگیریم. آنچه دیدگاه کولینگوود رد می‏کند ادعای فهم فعل است در حالی که حکم شود به اینکه آن فعل برخلاف ادله قوی‏ای که برای فاعل شناخته شده‏اند انجام پذیرفته است‏یا در حالی که حکم شود به اینکه فاعل آن‏قدر گیج و سردرگم بوده است که محال است هیچ ارتباطی بین آنچه ظاهرا معتقد بوده و آنچه انجام داده است، دیده باشد. اگر اصلا چنین افعالی قابل تبیین باشند باید آنها را به نحوی دیگر تبیین کرد – شاید به نحوی که همپل می‏گوید. اما این افعال از آن نوع مواردی نیستند که مورخان طبق معمول باید به آنها بپردازند. از طرف دیگر، رفتار روان نژندانه، روان پریشانه، یا نابهنجار از آن جهت که روان نژندانه، روان پریشانه یا نابهنجار است، خارج از دایره تبیین عقلانی به معنای مورد نظر کولینگوود نیست. هیتلر از نظر جنون خود بزرگ بینی‏اش و عدم حساسیت اخلاقی‏اش، الگویی برای عقلانیت نبود; اما به نظر می‏رسد بیشتر افعال وی از راه ادله کاملا قابل تبیین هستند. اما درباره این ادعا که نظریه کولینگوود از این جهت که تنها در مورد تبیین افعال فردی به کار می‏رود ناقص است، می‏توان استدلال کرد که در تاریخ، تبیین مطلوب، حتی از پدیده‏های گروهی را می‏توان عمدتا به تبیینهای آنچه افراد مشارک انجام داده‏اند فروکاست (موضعی که غالبا به «فردگرایی روش شناختی‏» معروف است). (29) یا خود گروهها ممکن است آنقدر در نگرش، علم و علایق برای تبیین عقلانی شبیه و همگن باشند که آن نگرش، علم و علایق در مورد افعال آن گروه از آن جهت که گروه است نیز ارائه شود. برای مثال لورنس استون، (Lawrence Stone) وجهه زمین‏داری با «اجاره سودآور» در انگلستان سده هفدهم را به همین نحو تبیین می‏کند. (30) وی به ما می‏گوید، ویژگی این نوع اجاره‏داری، این بود که پرداخت اولیه کلانی می‏طلبید و سپس پرداختهای اقساط باقی مانده‏اش بسیار اندک بود. استون می‏پرسد، زمانی که زندگی باید قمار مصایب پیش‏بینی‏ناپذیر دانسته شود، چه می‏تواند قابل فهم‏تر از آرزوی خلاصی یافتن از رنج و احتراز از تعهدات سنگین‏تر باشد؟ بدین ترتیب، نظریه کولینگوود هر چند ممکن است دامنه‏اش محدودتر از کل حیطه دلمشغولیهای مورخان باشد، اما به هیچ وجه محدود به تاریخ از نوع «گلداستون و دیزرلی‏»، (Gladstone and Disraeli) نیست. این نظریه می‏تواند نقشی نیز در تاریخ اجتماعی و اقتصادی و در انواع دیگری که افراد مستعدند با آنها به طور ناشناس برخورد شود، ایفا کند. ایرادی که بیشتر متوجه اصل مدعیات کولینگوود است‏به آنچه وی درباره ضرورت نگاه به امور از نظر گاه فاعل می‏گوید متمسک می‏شود. منتقدان گاهی استدلال می‏کنند که کولینگوود در ارائه گزارشی از تبیین تاریخی که بتوان آن را همدلانه یا فرافکنانه خواند، واقعیتی روان‏شناختی را به اشتباه اصلی روش شناختی می‏گیرد. همپل تمام نظریات همدلی را بدین روش نقد کرده است. (31) وی تردید ندارد که در تاریخ دست کم گاهی باید افعال را با ارجاع به افکار افراد تبیین کرد. اما از نظر همپل، مورخی که مثلا نظرگاه امپراتور روم را، بدان نحو که مورد توصیه کولینگوود است اتخاذ می‏کند کاری بیش از در پیش گرفتن روشی برای رسیدن به فرضیه‏ای تبیینی راجع به مورد تحت تحقیق و بررسی، انجام نمی‏دهد – صرف «ابزار اکتشافی‏ای‏» که هیچ ربطی به شان تبیینی که در نهایت ارائه شده است، ندارد. برای اینکه یکبار تصریح کرده باشد، فرضیه‏ای را ذکر می‏کند که شکل ادعای ارتباط ضروری (یا قریب به ضروری) بین افکار خاصی که فاعل دارد و عمل وی به نحوی خاص را می‏گیرد; و این تنها بدین معنا می‏تواند باشد که آن بیانگر مصداق قانونی روان‏شناختی است، این قانون که تابع تحقیق‏پذیری مستقل است مبنایی صحیح برای تبیین فراهم می‏آورد. وی در ادامه اظهار می‏دارد اگر «قوانینی‏» که واقعا با شیوه‏های همدلانه طرح شده‏اند بندرت ارزش نام بردن را دارند، این بدین خاطر است که مورخانی که اعتبار شهودی دستاوردهای همدلی آنها را مات و مبهوت کرده است‏بندرت زحمت این را به خود می‏دهند که آنها را در معرض آزمون تحقیق‏پذیری بیشتر قرار دهند. البته خود تبیینها دقیقا به همان انحا و درجاتی ناقص خواهند بود که قوانین مفروض ناقصند. مدافعان کولینگوود باید به طور مسلم این نوع نقد را ناشی از درکی اساسا غلط از منظور وی تلقی کنند. آنها معتقدند وقتی وی بر ضرورت بازاندیشی تاکید می‏کرد، آنچه در ذهن داشت‏شیوه‏ای برای پی بردن به برخی واقعیات مبهم و گنگ نبود: افکار فاعلهای تاریخی یا ارتباطهایی که آن افکار شاید در واقع با برخی فعالیتهای آشکار داشته‏اند. همان‏طور که قبلا ذکر شد، قصدش بیشتر این بود که توجه را به معیار معقولیتی که معمولا مورخان به کار می‏برند جلب کند. جهت فهم یک فعل لازم نیست نشان دهیم آن فعل طبق قانونی روان شناختی چه ضرورتا چه محتملا از فکری نتیجه می‏شود. برای رفع این سردرگمی کافی است نشان دهیم که آن فعل به صورت عقلی از آن فکر نتیجه می‏شود. در برخی موارد ممکن است گفته شود در واقع آن فعل از آن فکر به ضرورت عقلانی نتیجه می‏شود; زیرا فاعلها گاهی ادله «الزام‏آوری‏» جهت انجام آنچه انجام می‏دهند دارند – ادله‏ای که هیچ بدیل عقلانی برای آنها به جا نمی‏گذارد. اما از این واقعیت که شخصی ادله الزام‏آور جهت عمل کردن دارد و به آن عمل آگاه است، نمی‏توان نتیجه گرفت که آنچه آن ادله ایجاب می‏کنند واقعا انجام خواهد شد. صرفا این‏گونه است که اگر آن انجام شود، آنچه را انجام شده قابل فهم می‏یابیم. در این رابطه شاید جالب توجه باشد خاطرنشان کنیم که هر چند کولینگوود در اینجا از هیچ اعتقاد ما بعدالطبیعی به اختیار انسانی استدلال نمی‏کند، اما نظریه‏اش راجع به نحوه تبیین افعال در هر حال با چنین اعتقادی سازگار است. نظریه پوزیتیویستی، تا آن اندازه که برخی آن را قابل اطلاق بر افعال می‏دانند، با چنین اعتقادی سازگار نیست. موضع وی را به شیوه‏ای تا اندازه‏ای متفاوت بیان کنیم، همپل استدلال کرده است که هر چند ادعای فهم انجام گرفتن یک فعل ممکن است مستلزم این باشد که بدانیم فاعل ادله قوی‏ای برای انجام آن داشته است (این ادعا آنچه را که برخی مطلب اصلی کولینگوود دانسته‏اند در برمی‏گیرد)، اما برآوردن این شرط، مبنایی کافی برای اینکه چنین ادعایی کنیم، نیست. زیرا اگر ندانیم که آن فعل از نوعی بود که فاعلهایی که چنین ادله‏ای دارند ضرورتا آن را انجام می‏دهند یا به احتمال زیاد باید انجام دهند، همپل معتقد است که نمی‏توانیم در موردی خاص به طور موجهی بگوییم که می‏دانیم چرا آن فعل انجام گرفته است. بنابراین، اگر قرار است این تبیین کامل باشد «باید شامل فرض دیگری باشد دایر بر اینکه در زمان مورد نظر، [فاعل] فاعلی عاقل بود و از این رو مستعد این بود که آنچه در آن اوضاع و احوال خاص، مناسب بود انجام دهد. بنابراین، تبیین مستلزم صدق تعمیمی بدین شکل است: «هر فاعل عاقلی در اوضاع و احوالی از نوع C ،همواره (یا با احتمال بالایی) X را انجام خواهد داد.» در اینجا C و X معرف بیانهای ادله و فعل فاعل است.» (32) طرفداران کولینگوود دو رشته پاسخ می‏توانند داشته باشند. در وهله اول، در اینکه گزاره‏های کلی مانند گزاره‏ای که ذکر شد، به عنوان تعمیمات تجربی تلقی شوند شک و تردید روا دارند. ممکن است گفته شود، گزاره‏های راجع به آنچه فاعلی عاقل انجام می‏دهد یا نمی‏دهد، از اندیشه ما راجع به فعل عقلانی نشات می‏گیرد. آنها بیانگر ملاکهایی هستند که ما هنگامی که بخواهیم فاعلی را عاقل بخوانیم به کار می‏روند، نه گزارشهایی از آنچه که آنهایی که قبلا به عنوان عاقل دسته‏بندی شده‏اند انجام داده‏اند. اما ویژگی اساسی الگوی علمی، آن‏گونه که همپل ارائه می‏کند، این است که تعمیمات لازم برای تبیین باید تعمیمات تجربی باشند. محور دومین پاسخ ممکن، مفهوم استعداد رفتار کردن به نحو عقلانی است. طرفداران کولینگوود ممکن است انکار کنند که به منظور ادعای فهم فعلی خاص، لازم است‏بدانیم که آن فاعل، عاقل است‏به این معنا که همواره یا در بیشتر موارد، آنچه دلیل ایجاب می‏کند، انجام می‏دهد. مادام که دلیل داریم بیندیشیم که چنین عملی در آن اوضاع و احوال ممکن بود – اینکه آن فاعل، عاقل بود به این معنا که قادر بود برگزیند چه انجام دهد و می‏توانست نیروی ملاحظات ارائه شده را بسنجد – اگر ادله قوی‏ای برای انجام آنچه انجام شده است موجود بود که فاعل آنها را می‏شناخت، می‏توانیم ادعا کنیم که انجام گرفتنش را می‏فهمیم. مطالبه تکمیل بیشتر تبیین، ظاهرا مطالبه چیزی است که نمی‏توانیم به دست آوریم و در هر حال لازم هم نیست. تبیین مبتنی بر قوانین دارای شمول محدود
واکنشهای صورت گرفته علیه تحلیل پوزیتیویستی با دیدگاههای اوکشات و کولینگوود ارتباط دارند. این واکنشها، تحلیل پوزیتیویستی را به عنوان تحلیلی که از منظر موضوع مورد مطالعه مورخ نامناسب است، رد می‏کنند. اما فیلسوفانی وجود دارند که هر چند موافقند که الگوی پوزیتیویستی، در وضع کنونی‏اش رویه حقیقی تاریخ را روشن نمی‏کند. اما در عین حال، انواع استدلالهایی را که تا کنون علیه آن اقامه شده نیز رد می‏کنند. آنها خواهند گفت آنچه لازم است صرفا کم کردن میزان مطالبات اصلی آن الگوست‏با حفظ مضمون محوری‏اش، فرایندی که ممکن است گفته شود خود همپل هنگامی که روایت استقرایی یا احتمالاتی را اضافه کرد، آغاز کرد. در این بخش و بخش بعدی به ذکر و بحث از دو شیوه دیگر حک و اصلاح نظریه اصلی همپل می‏پردازیم، طرح این دو شیوه گاهی بدین قصد بوده است که مطالبات آن نظریه را واقع‏گرایانه‏تر کند. وجه اشتراک این دو شیوه توافقشان است‏بر اینکه نوعی تعمیم تجربی جهت تکمیل تبیینی تاریخی نیاز است. تفاوتشان در دیدگاه آنهاست، درباره اینکه تا کجا و به چه نحو چنین تعمیمی ممکن است از هر دو نظریه‏ای که همپل ذکر کرده است فاصله بگیرد، در حالی که همچنان وظیفه تبیینی خود را انجام می‏دهد. از جمله کسانی که به شیوه اول اشاره کرده‏اند جوینت و رشر هستند. (33) این نویسندگان توجه ما را به نوعی تبیین جلب می‏کنند که عموما در تاریخ ارائه می‏شود و از طریق تعمیم‏ها، آنچه را که قرار است تبیین شود به تبیین کننده مرتبط می‏سازد، تعمیم‏هایی که مانند تعمیم‏های آماری اما به نحوی متفاوت، از برآورده ساختن شرط کلیت همپل ناتوانند. آنچه در ادامه می‏آید یک مثال است. ژولین جوین، (Julian Gwyn) ،مورخ دوره استقلال امریکا، لازم می‏بیند در جای خاصی به تبیین این واقعیت‏بپردازد که زمانی شخصی انگلیسی که حرفه‏اش دریا سالاری بوده درصدد برمی‏آید که با پایان یافتن خدمتش، دوران بازنشستگی‏اش را در انگلستان بگذراند، وی ملکی را در آنجا می‏خرد به قیمتی که به اندازه قابل ملاحظه‏ای بیشتر از ارزش تجاری‏اش است. (34) او این تبیین را ارائه می‏کند که این کار هیچ لغزش اقتصادی از سوی آن دریاسالار نبود; بلکه پذیرش آن بهایی بود که پیشه‏وری موفق، برای ورود به طبقه ملاک، بایست‏بپردازد یا عموما می‏خواست‏بپردازد. آنچه تعمیم تبیینی ضمنی در چنین موردی بیان می‏کند چیزی است که گروه خاصی از مردم معمولا انجام دادند. و این، همان طور که نظریه همپل ایجاب می‏کند، پیشگویی آنچه را عضو خاصی از آن گروه، با فرض موجود بودن زمین و کافی بودن پس‏اندازها انجام خواهد داد، توجیه می‏کند. اما اگرچه تبیین جوین، شرط پیش‏بینی‏پذیری معکوس را برآورده می‏کند، تعمیمی که این تبیین بر آن مبتنی است فاقد کلیت است‏بدین معنا که این تعمیم نه بر پیشه‏وران از آن حیث که پیشه‏ورند بلکه تنها بر پیشه‏وران انگلستان در سده هجدهم حاکم است. حوزه کاربردش، آن‏گونه که در نظریه همپل تصویر شده است، طبقه‏ای باز نیست، بلکه طبقه‏ای است که از نظر تاریخی بسته است. البته اگر تنها ادعا کند که پیشه‏وران آن عصر «در اکثر موارد» به شیوه‏ای که اشاره شد عمل کردند، علاوه بر آن فاقد کلیت‏به آن معنایی خواهد بود که تعمیم‏های آماری فاقدند. این عقیده که مورخان به وسیله تعمیم‏هایی که این‏طور به لحاظ مکانی – زمانی محدود هستند ممکن است‏به طور رضایتبخشی به تبیین بپردازند، بخوبی هم با بیشتر نحوه عمل خودشان مطابق است و هم با دیدگاه متداولشان نسبت‏به تعهداتشان. مورخان عموما موافقند که فعالیتهای تبیینی‏شان مستلزم شناختی عمیق است از طرز رفتار مردم، در دوره‏ای که به مطالعه آن می‏پردازند، عبارت معروف و تکراری تاریخنگاری است که مورخان باید «خودشان را عمیقا درگیر دوره‏های [مورد مطالعه]شان سازند». اما به عکس، بعید است آنها به واسطه تبیینی که برای رویداد یا وضعیتی در قرن هجدهم ارائه می‏کنند، خودشان را متعهد به صدق تعمیمی بدانند که بنابر ادعا قابل اطلاق بر قرن شانزدهم یا قرن بیستم نیز باشد و حال آنکه آنها شناختی تخصصی از آن را انکار می‏کنند. توانایی تبیین آنچه آنها نمونه رویداد زمان و مکان خاصی می‏دانند، اکثر آنها را، دست کم در بیشتر اوقات، راضی می‏سازد. همان‏طور که جوینت و رشر نیز گفته‏اند، شاید با چنین ملاحظاتی این اندیشه که دغدغه مطالعه تاریخی، امر یگانه است تا اندازه‏ای مرمت‏شود. زیرا پذیرش تبیینهای برحسب قوانین به لحاظ زمانی – مکانی محدود، در هر حال به این معناست که آنچه در زمانها و مکانهایی خاص اتفاق افتاده است چنان فهمیده شود که گویی مختص به آن زمانها و مکانها بوده است – که البته بسیار متفاوت است از این گفته که اندیشه مطلقا منحصر به فرد بودن که مورد تردید همپل بوده است رویهمرفته می‏تواند نقشی در پژوهش تاریخی داشته باشد. این نظر مهم که آنچه مورد علاقه مورخان است طرز رفتار گروههایی از مردم است که به لحاظ تاریخی قابل شناسایی‏اند نه مردمی از نوع عموما قابل توصیف، صرفا برای جذب در نظریه تبیین در تاریخ اهمیت دارد. این واقعیت که مورخان کاملا به طور طبیعی تبیینهایی ارائه می‏کنند که بدین‏سان مختص زمان و مکان است، لوازم مهمی برای ارتباط رشته‏شان با علوم اجتماعی تعمیم‏دهنده دارد. همان‏طور که پیشتر گفته شده، نظریه پوزیتیویستی اولیه، از آنجا که نظریه‏ای است درباره صورت منطقی تبیین و نه محتوای آن، درباره اینکه قوانین مورد نیاز برای تبیینهای تاریخی را از کجا باید به دست آورد، چیزی برای گفتن ندارد. تنها ادعایش این است که قوانین واجد کفایت منطقی و تجربی باید وجود داشته باشند. اما این ادعا غالبا با دیدگاهی درباره پژوهش تاریخی پیوند داشته است که در تحلیل آخر پژوهش تاریخی را برای قوانین تبیینی‏اش وابسته به یافته‏های علوم اجتماعی می‏داند، چرا که خود مورخان بسیار بندرت درصدد کشف یا حتی تایید تعمیمات چه از نوع کلی، چه از نوع آماری برمی‏آیند. (35) اگر آنها به این راضی باشند که با استفاده از تعمیمات عرف عام یا حتی حدس و گمان به مقصود خود برسند، رشته‏شان دیگر طفیلی علوم اجتماعی به نظر نمی‏رسد و بیشتر جامعه‏شناسی کاربردی، علوم سیاسی کاربردی، روان‏شناسی کاربردی و غیره است‏یا باید باشد. اما اگر اندیشه تبیین به وسیله قوانین دارای شمول محدود، مورد پذیرش باشد دیگر چنین رابطه وابستگی ضروریی وجود نخواهد داشت. زیرا تعمیمات مورد نیاز برای تبیینی از این دست، دقیقا تعمیماتی است که خود مورخان بهترین موقعیت را برای کشف آن دارند – در واقع در نظرخواهی از عالمان علوم اجتماعی درباره آن، فایده اندکی وجود دارد. برای مثال، چه کسی بهتر از مورخ بریتانیا در زمان حکومت رومیان می‏داند که صنعتگران بریتانیای قدیم معمولا نسبت‏به فشار فرهنگی هنر بیگانه رومی چه واکنشی از خود نشان می‏دادند؟ چه کسی بهتر از فردریک جکسون ترنر، (Frederick Jackson Turner) می‏داند که مهاجران اروپایی در مرز امریکای شمالی چگونه رفتار کردند؟ بنابراین بخشی از معنا و اهمیت روش‏شناختی پذیرش کارآیی تبیین بر اساس قوانین دارای شمول محدود در این است که به مورخان مبنایی نظری برای اعلام میزان قابل ملاحظه‏ای استقلال سبت‏به علوم اجتماعی تعمیم‏دهنده، فراهم می‏آورد. استقلالی که در هر حال آنها معمولا در عمل مدعی آنند، (36) البته نه اینکه مورخان هیچ‏گاه نباید در ارائه تبیین از نظریه اجتماعی بهره گیرند، بلکه مساله صرفا این است که ارائه تبیین، مستقل از حدس و گمان یا صرف حکمت عام، لازم نیست مبتنی بر آن باشد. همین نتیجه روش‏شناختی، حتی به طور صریحتر، باید در جایی گرفته شود که تبیین افعال افراد به نام، نه با ارجاع به آنچه نمونه افراد نوعشان است، یا حتی با ارجاع به آنچه نمونه آن گروه تاریخی است که آنها جزء آنند، بلکه با ارجاع به آنچه نمونه الگوی رفتار جا افتاده خودشان است، صورت می‏گیرد. نمونه‏های چنین تبیینهای مبتنی بر «منش فردی‏» عبارتند از: تبیین س.ر.گاردینر، (S. R. Gardiner) از ناتوانی چارلز اول در اداره مجالس شورایش. بر حسب ناتوانی جدی‏اش در ارزیابی افراد به جای اندیشه‏ها، (37) به اینکه نگرش جورج سوم به لرد نورث، تابع الگوی منظم رفتارش است. (38) در چنین مواردی، به نظر می‏رسد مورخان معمولا آماده‏اند که تفاوت فردی را پیش فرض گیرند، مراد از آنچه ممکن است «پیش‏فرض تفاوت فردی‏» خوانده شود، نه باور به اینکه افراد مختلف در واقع به نحو متفاوتی رفتار می‏کنند، بلکه این باور است که آنها ممکن است این‏گونه رفتار کنند. (39) آنچه اشخاصی معین انجام داده‏اند، باید به عنوان خصیصه خود آنها و نه خصیصه طبقه‏ای از اشخاص که آنها در آن قرار دارند، تبیین گردد. البته تبیینهای فردی از نوع مذکور، تنها در تاریخ واقع نمی‏شود. خود همپل نیز اذعان می‏کرد که در مراحل خاصی از پژوهش حتی در علوم فیزیکی نیز چیزی شبیه تبیینهای مبتنی بر قوانین دارای شمول محدود غالبا ارائه و پذیرفته شده است – مانند زمانی که گالیله حرکات سیارات را با ارجاع قوانینی که بویژه بر نظام شمسی خود ما اطلاق می‏گردد تبیین می‏کرد. (40) و در زندگی روزانه غالبا تبیینهای مبتنی بر منش فردی را حتی برای رفتار اشیای فیزیکی نیز مناسب می‏دانیم، مانند زمانی که روشن نشدن ماشینی خاص را در صبحی سرد با اشاره به تنبلی مشخصش تحت چنین شرایطی تبیین می‏کنیم، و از این رهگذر خودمان را به چیزی تا آنجا که به ماشینها یا حتی ماشینهای دیگری با همین سال و مدل مربوط می‏شود متعهد نمی‏سازیم. اما در علوم طبیعی، و در علوم اجتماعی تا آنجا که علوم طبیعی را به عنوان الگو برمی‏گیرد، تبیینهای مبتنی بر قانون محدود در بهترین حال معمولا به عنوان گذرگاههایی به تبیین به وسیله قوانین کلی نگریسته می‏شوند – در مورد گالیله گذرگاهی به چیزی نظیر تبیین به وسیله نظریه نیوتن. تمرکز علاقه علمی بر خصایص فردی اشیاء جزئی نیست. به عکس، در تاریخ، هدف پژوهش، تبیینهای مبتنی بر قوانین دارای شمول محدود و تبیینهای مبتنی بر منش فردی است. تبیین ناظر بر امکان وقوع
دومین اصلاح از درون که برای الگوی پوزیتیویستی پیشنهاد شده، واکنش نسبت‏به این ادعای همپل است که هدف واقعی تبیین، شناخت‏حتی المقدور مجموعه‏ای از شرایط پیشین است که برای وقوع آنچه باید تبیین شود، کافی است. بر علیه این ادعا استدلال شده است که در تاریخ بیان یک یا چند شرط لازم، غالبا کافی است. و. ب. گالی، (W.B. Gallie) این مثال را ارائه می‏کند. (41) بعد از مرگ مسیح، مسیحیت‏با سرعت قابل ملاحظه‏ای در طول و عرض عالم مدیترانه گسترش یافت. به عقیده مورخ، آلبرت لویزی، (Albert Loisy) تبیین این امر عمدتا این واقعیت است که کنیسه‏های یهودی که پیش از این در سرتاسر آن عالم قرار داشتند، وسیله حاضر و آماده‏ای برای گسترش پیام مسیحیت فراهم ساخته بود. وی می‏گوید، مبلغان اولیه مسیحی با شنوندگانی روبه‏رو شدند که برای دریافت «بشارت‏»، (good news) آنها کاملا آماده بودند. واضح است که لویزی ادعا نمی‏کند که در دسترس بودن کنیسه‏ها گسترش سریع دین جدید را به طور قطعی یا به نحو متحمل قابل پیش‏بینی ساخت. مدعای وی تنها این است که بدون آن، آنچه اتفاق افتاد، نمی‏توانست‏به وقوع بپیوندد. تصور نحوه پاسخگویی پیروان همپل به این ایده ارائه تبیین، آن‏گونه که تصویر شد، دشوار نیست. آنها بدون شک موافقند که آنچه لویزی ارائه می‏کند نمونه آن نوع چیزی است که مورخان در عمل به عنوان تبیین می‏نگرند و حتی ممکن است تا آن حد آن را قابل پذیرش بدانند. اما از نظر آنها این تبیین، آن‏طور که بیان شد، به وضوح ناقص است و تبیینی کامل از آنچه اتفاق افتاده، مستلزم تشخیص شرایط باز هم بیشتری است که به همراه شرط مذکور، گسترش سریع مسیحیت را امری مورد انتظار گرداند. با توجه به طرز بیان نسبتا گنگ گالی از مثالش، چنین پاسخی ممکن است غیر معقول نباشد. اما بررسی دقیقتر این مثال حاکی از آن است که اگر نقصانی در اینجا هست‏بیشتر از آنکه مربوط به تبیین باشد به تحلیل گالی از آن مربوط است. زیرا ممکن است این بسادگی به این معنا دانسته شود که هر شرطی که برای نتیجه مورد نظر ضروری تلقی گردد، تبیینی از آن به حساب می‏آید، در حالی که شرطی که لویزی ذکر کرد به نظر می‏آید به عنوان شرطی که نقش تبیینی ممتاز دارد، عنوان شده است. هر چند که درباره شرایط لازم دیگر نمی‏توان گفت، این پاسخی مناسب به مساله‏ای است که ممکن است‏به حق تصور شود نیاز به تبیین را در وهله نخست پدید آورده است – یعنی فقدان آشکار وسیله‏ای برای چنین توسعه سریعی. ممکن است گفته شود، نقش این شرط تبیینی این است که این فرض را رد کند که آنچه اتفاق افتاد محال بود یا به هر حال با توجه به این اوضاع و احوال به غایت نامتحمل بود. آنچه این تبیین نشان می‏دهد این است که از آنجا که شرطی میسرساز، (enabling condition) در واقع موجود بود، آنچه اتفاق افتاد، کاملا در حیطه امکان بود و لازم نیست موجب تعجب گردد. بنابراین ذکر این نکته مناسب به نظر می‏رسد که آنچه ما در اینجا داریم، تبیین ناقصی از سنخ همپل نیست، بلکه نوع متفاوتی از تبیین است، تبیینی که ممکن است در نوع خودش کامل باشد. چنین تبیینی، طبعا نه در پاسخ به این پرسش که «چرا این امر اتفاق افتاد؟» بلکه در پاسخ به این پرسش که «چگونه این امر می‏توانست اتفاق بیفتد؟» ارائه می‏شود. این واقعیت که آن تبیین پاسخ به پرسشی است از نوعی متفاوت از آن نوعی که معمولا مورد نظر پیروان همپل است، صحبت از وجود مفهومی از تبیین را که در اینجا به کار رفته و متفاوت با مفهومی است که معمولا مفروض نظریه پوزیتیویستی موجه می‏گرداند. چنانچه در مورد تبیین عقلانی و تبیین مبتنی بر قوانین دارای شمول محدود نیز این‏گونه است. تبیین از نوع همپل در پی شرایطی است که باعث‏شدند امور آن‏گونه که اتفاق افتادند اتفاق بیفتند: تلاش می‏کند نشان دهد چرا آنها ضرورتا اتفاق افتادند. تبیین از نوع حاضر در پی شناخت‏شرایطی است که وقوع امور را آن‏گونه که اتفاق افتادند میسر ساخت: نشان می‏دهد چگونه امکان وقوع آنها بود. (42) موضوع بحث در اینجا فعالیتهای انسانی است و این معمولا به معنای تبیینهایی است مربوط به فرصتها و تواناییهای فاعلهای مربوط. این نوع تبیین، مانند تبیینی مبتنی بر قوانین دارای شمول محدود، تنها برای فعالیتهای انسانی یا تنها در پژوهش تاریخی ارائه نمی‏گردد. خود همپل وقتی که به ظاهر دلایلی را برای تبیین احتمال‏گرایانه ارائه می‏کند، هر چند ناآگاهانه، خطوط کلی نمونه‏ای وی به ما می‏گوید، اگر تامی، (Tommy) دو هفته بعد از برادرش، مبتلا به سرخک شود و ما این تبیین را ارائه کنیم که او بیماری را از برادرش گرفته است اعتبار این تبیین تنها به اندازه اعتبار تعمیمی است که مفروض می‏گیرد و از آنجا که این نمی‏تواند قانونی کلی باشد که هر کس با شخصی که از سرخک رنج می‏برد تماس داشته باشد بدون استثنا به این بیماری مبتلا می‏شود، باید نظمی آماری وجود داشته باشد که تنها این نتیجه را که در صورت تماس، احتمال گرفتن سرخک بالاست ممکن سازد. اما تصور وضعی که در آن تبیین مورد نظر می‏تواند به عنوان تبیینی معتبر پذیرفته شود، حتی هنگامی که چنین ارتباط آماریی انکار شود، دشوار نیست. برای مثال اگر تامی علی‏رغم اینکه برادرش در قرنطینه بوده باز به سرخک مبتلا شده، این پرسش طبیعتا پیش می‏آید که این امر چگونه می‏تواند باشد و پاسخ ممکن است این باشد که او راهی مخفی برای نفوذ به قرنطینه یافته است. اگر ما این را کشف کنیم، در حالی که همچنین معتقدیم که وی نمی‏توانسته سرخک را در اثر تماس با شخصی دیگر گرفته باشد و اینکه شخص تنها با تماس است که سرخک می‏گیرد (نوعی تعمیم که بسیار متفاوت با نوعی است که تبیین همپل می‏طلبد)، می‏توانیم به طور موجهی ادعا کنیم تبیین سرخک گرفتن تامی را می‏دانیم: واضح است که او بیماری را از برادرش گرفته است. باید خاطرنشان کرد که می‏توان تمام اینها را به نحو سازگاری بیان کرد و در عین حال معتقد بود که در کمتر از ده‏درصد از موارد است که تماس با شخص مبتلای به سرخک، سرخک گرفتن را به دنبال دارد. به عبارت دیگر، می‏توان اینها را بیان کرد در حالی که هم تعمیمهای کلی و هم احتمالاتی را که نظریه پوزیتیویستی برای تبیین مذکور اجتناب‏ناپذیر می‏داند، انکار کرد و پس از پذیرش آن، همچنان معتقد بود که آنچه اتفاق افتاد غیر محتمل بود. اما هر چند تبیینهای سازگار از نوع ناظر بر امکان وقوع غالبا در مطالعه وقایع طبیعی کاملا امکان‏پذیر است، با فرض مساله‏ای مناسب، نمی‏توان انتظار داشت که در علوم طبیعی از نظر توجهش به ضرورت امور، نقش بیشتری ایفا کنند. به عکس، در تاریخ، آنها عموما واقع می‏شوند، بویژه در مواقع خاصی در روایتها، جایی که انتظارات پدید آمده در اثر وقایع اتفاق افتاده، به وسیله آنچه کشف شده که بعدا اتفاق می‏افتد، نقش بر آب می‏شود، این امر، این مساله را ایجاد می‏کند که: «اما آن چگونه می‏توانست‏باشد؟» همچنین دلیل دیگری وجود دارد بر این امر که چرا ارائه چنین تبیینهایی در تاریخ، بسیار محتمل‏تر است تا در علوم طبیعی: علاوه بر پیش‏فرض تفاوت فردی که قبلا ذکر شد، این واقعیت که مورخان آماده‏اند فرض فلسفی دیگری بکنند دال بر اینکه، گذشته از اینکه در مورد جهان طبیعی صدق کند یا نه، در امور انسانی هر چیزی شروط تعیین‏کننده پیشین ندارد. اما در مورد پیوند بین تبیین ناظر بر امکان وقوع و پذیرش درجه‏ای از عدم تعین در تاریخ نباید اغراق کرد. ارائه این نوع از تبیین به خودی خود شخص را ملتزم به چنین فرضی نمی‏کند: اگر ملتزم کرد، دیدن اینکه آن حتی برای رویدادهای جهان فیزیکی نیز ارائه می‏شود عجیب خواهد بود. با این حال با چنین فرضی سازگار است. زیرا پذیرش اینکه رویدادی به وسیله آنچه بر آن تقدم دارد تعین نیافته است همچنان می‏تواند حیرت‏آور باشد و نیازمند تبیین، اگر آن رویداد در غیاب شرایطی واقع شده باشد که برای وقوعش ضروری تصور شده است. درباره پذیرش تبیین ناظر بر امکان وقوع مسائل بسیاری پدید آمده است. برای مثال، همپل خاطرنشان ساخته که اهمیت چنین تبیینی، عملی محض است، منظور وی این است که آن از تبیین کامل آن‏گونه که پوزیتیویست‏ها آن را می‏فهمند، تنها به خاطر ادله عملی در بافتهای خاص پژوهش جدا می‏گردد نه به خاطر کشش یا مجوز مفهوم مستقلی که ممکن است داشته باشد. (44) پاسخی کافی به این را در آنچه درباره الگوی انکار پیش‏فرضش گفته شده و در امکان ارائه آن تحت فرضهایی که ارائه تبیینهای صحیح ناظر بر ضرورت وقوع از همین رویداد را طرد می‏کند باید یافت. همچنین ایراد شده است که تبیینهای ناظر بر امکان وقوع واقعا تبیینهای ممکن هستند که لازم است تبیینهای حقیقی سرانجام جایگزین آنها شوند. اما تبیینهای صرفا ممکن به طور قطع تبیینهایی هستند که، هر چند به لحاظ صورت معتبرند، با این حال به لحاظ تجربی اثبات نشده‏اند; و اگر چنین است، هم تبیینهای ممکن ناظر بر امکان وقوع می‏تواند وجود داشته باشد و هم تبیینهای ممکن ناظر بر ضرورت وقوع. نقل لویزی از نقش میسر کننده کنیسه یهودی احتمالا به عنوان تبیین حقیقی ناظر بر امکان وقوع و نه فقط تبیین ممکن، ارائه شده است. همچنین گفته شده است که منطق تبیین ناظر بر امکان وقوع، تا حدود زیادی شبیه‏تر به منطق تبیین همپلی است تا آنچه گزارشهای شبیه گزارشی که در اینجا ارائه شد مجاز می‏شمارند، زیرا این نوع تبیین، صدق تبیینهای متناظر را نیز می‏طلبد. برای مثال ممکن است گفته شود تبیین لویزی فرض می‏کند که وقتی فضای مناسبی برای فعالیتهای طرفداران دین تبلیغی جدید پدید آمد، دین آنها می‏توانست‏به سرعت گسترش یابد. اما حتی اگر چنین باشد تفاوت اساسی بین تبیین ناظر بر امکان وقوع و هر دو نوع تبیین پیروان همپل از بین نمی‏رود. زیرا تنها تعمیمی که اظهار می‏دارد، یعنی اینکه با فرض شرط مورد نظر دین آنها بسرعت گسترش می‏یابد یا معمولا گسترش می‏یابد و نه صرفا اینکه می‏تواند گسترش یابد، ارتباط بین تبیین‏پذیری و پیش‏بینی‏پذیری را که نظریه پوزیتیویستی می‏طلبد، مسلم می‏گیرد. تبیین ناظر بر واقعیت رویداد
آن نوع تبیینی که اکنون ملاحظه شد و پاسخی است‏به شکل خاصی از سؤال «چگونه؟» به دلیل این فرض عام که هدف هر تبیینی این است که نشان دهد چرا امور آن طور که اتفاق افتادند، واقع شدند، به آسانی نادیده گرفته می‏شوند یا به خطا تحلیل می‏شود. سرانجام، ولو به اختصار بسیار، باز به رویه دیگری می‏نگریم که گاهی مورخان آن را تبیین نامیده‏اند و همچنین، هر چند به شیوه‏ای متفاوت، به چالش با این فرض می‏پردازد که هر تبیینی در پاسخ به سؤال «چرا؟» ارائه می‏شود. نمونه‏ای از این تبیین را مورخ مارکسیست، کریستفر هیل، (Christopher Hill) در قطعات آغازین کتابش، انقلاب انگلستان، به دست می‏دهد که به گزارشهای مرسوم ویگ (45) از رویدادهای انگلستان در سالهای میانی سده هفدهم انتقاد می‏کند. با رد هر صحبتی از جنگ داخلی تنها و دوره فترت، هیل اعلام می‏دارد: «انقلاب سالهای 1640 – 1660 انگلستان، جنبش اجتماعی بزرگی بود مانند انقلاب سال 1789 فرانسه. نظم کهنی که در اساس فئودالی بود با خشونت فروپاشید و نظم اجتماعی جدید کاپیتالیستی به جای آن پدید آمد. » (46) سؤالی که هیل برای خودش طرح می‏کند این است که رویدادهایی که او در نظر دارد، به طور جمعی، واقعا به چه انجامیدند. پاسخ او این است که آنها به انقلابی اجتماعی انجامیدند; وی آنها را در روابط متقابل و پیچیده‏شان به عنوان انقلابی اجتماعی تبیین می‏کند. به همین نحو، مورخان اروپا، پاره‏ای تحولات و پیشرفتهای فرهنگی در ایتالیای قرن چهاردهم را به عنوان رنسانس تبیین کرده‏اند، و مورخان امریکایی، استقرار غرب را به عنوان بیانی از سرنوشت‏بدیهی (47) نگریسته‏اند. می‏توانیم تبیین به این شیوه را، «تبیین اینکه چه چیزی واقعا بود» یا تبیین چیزی به عنوان «فلان و بهمان‏»، (as a so – and – so) بنامیم. (48) این طور نیست که هر پاسخی به سؤال چه (بیشتر از هر پاسخی به [سؤال] «چگونه؟») باید به عنوان ارائه تبیین نگریسته شود. غالبا تمام آنچه آن در بردارد مطالبه اطلاعات را برآورده می‏سازد. اما در موارد مذکور، روشنگری مطالبه می‏شود، مطالبه‏ای که آنچه را پیشتر شناخته شده، معقولتر می‏کند. پاسخی رضایتبخش، نه شکل فهرستی از شرایط لازم یا کافی را، بلکه شکل طبقه‏بندی را می‏پذیرد. دامنه این «تبیین چه‏» بسیار وسیع است. برای مثال می‏توان آن را در سطحی از پژوهش یافت که تحولات گسترده طبقه‏بندی شده‏اند، مانند هنگامی که جریانهای خاصی در اروپای مدرن اولیه به عنوان «پیدایش بورژوازی‏» ارزیابی شدند. همچنین می‏توان آن را در مفصلترین سطوح پژوهش تاریخی یافت، مانند زمانی که کولینگوود، سفر دریایی قیصر به روبیکان، (Rubicon) را به عنوان «تمرد از قانون جمهوری‏» تبیین می‏کند. (49) آنچه در چنین مواردی ارائه می‏گردد، به جای تبیین به وسیله قانون بهتر است‏به عنوان تبیین به وسیله مفهوم توصیف شود. همپل صراحتا کارآیی این نحو تبیین را انکار کرد. وی خاطرنشان ساخت، «آنچه گاهی به نحو گمراه کننده‏ای تبیین به وسیله مفهومی خاص نامیده می‏شود، در علوم تجربی، در واقع تبیین بر حسب فرضیه‏های کلی‏ای است که متضمن آن مفهومند» (50) اما این دوباره می‏گذارد پیش‏پندارهای منطقی، اساس رویه تاریخی پذیرفته شده را تیره و تار گرداند. تبیین تحولات میانه قرن هفدهم انگلستان «به عنوان انقلابی اجتماعی‏» لازم نیست صرفا به عنوان مقدمه‏ای باشد برای نشان دادن اینکه آنچه اتفاق افتاد تحت آن توصیف قابل پیش‏بینی بود. البته این می‏تواند مسیری باشد که پژوهش بعدا در آن حرکت‏خواهد کرد – و اگر مورخ مارکسیست‏باشد احتمالا این‏گونه خواهد بود. اما این تصور که آنچه اتفاق افتاد تحت مفهوم «انقلاب اجتماعی‏» قرار می‏گیرد، پیشاپیش می‏تواند به عنوان داشتن تبیینی از آن تلقی گردد به هر تقدیر، با توجه به پرسش از نوع واقعا چه. شاید برخی احساس کنند که این خلط کردن تبیین تاریخی است‏با آنچه به طور دقیقتر تفسیر نامیده می‏شود، و در واقع هیل به طبقه‏بندی‏اش به عنوان «تفسیر»اش از آنچه اتفاق افتاده، اشاره می‏کند. اما در تفکر تاریخی هیچ تمایز قاطعی بین تبیین کردن و تفسیر کردن وجود ندارد. (51) و به هر حال، همپل مدعی است که نظریه پوزیتیویستی تبیین، تا آن اندازه که به لحاظ تجربی موجه است، به طور یکسان بر تفسیر در تاریخ نیز اطلاق می‏گردد. تبیین اینکه امور واقعا چه بودند از راه طبقه‏بندی (یا طبقه‏بندی مجدد) آنها، شگردی منطقی است که یادآور این ادعای اوکشات است که وظیفه اساسی مورخان، در طلب فهم گذشته، این است که جزئیات گسترده تاریخی را در نظر آورند. وی می‏گوید مورخان تنها به این معنا باید «تعمیم‏دهند» – به وضوح این اصطلاح را به معنایی متفاوت از معنایی که پوزیتیویست‏ها استفاده می‏کنند به کار می‏برد. (52) همچنین یادآور این ادعای لینکلن ریز، (Lincoln Reis) و پ.ا.کریستلر، (P.O.Kristellar) است که مورخان به وسیله تفسیر عمودی و تفسیر افقی، فهم‏پذیری را وارد موضوع مورد مطالعه‏شان می‏کنند، (53) و این نظر موریس مندلبوم که ربط جزء به کل همان‏قدر برای رسیدن به فهم تاریخی اهمیت دارد که ربط مقدم به تالی. (54) لوئیز مینک، ( Louis Mink) وقتی تفکر تاریخی را به عنوان تفکری «مجموعی‏»، (Synoptic) توصیف می‏کند، ظاهرا همین موارد را در ذهن دارد – چنان‏که در بررسی مجموعه‏ای از موارد، غالبا در پی تالیف است تا تحلیل. (55) اما اندیشه «جمع کردن رویدادها تحت مفاهیم مناسب‏» و. ه . والش، (W.H. Walsh) است که بیشترین بحث را از چنین مواردی پدید آورده است. (56) به عقیده والش، آنچه مورخ باید انجام دهد این است که «در جستجوی پاره‏ای مفاهیم مهم یا تصورات اساسی باشد که به وسیله آن واقعیاتی که در اختیار دارد روشن گرداند، روابط بین خود آن تصورات را پیدا کند، و سپس نشان دهد چگونه واقعیات جزئی در پرتو آنها، قابل فهم می‏شوند… .» یکی از مثالهایش شیوه‏ای است که مورخی ممکن است رشته‏ای از ابتکارات جزئی سیاسی و نظامی هیتلر را تحت مفهوم نقشه هیتلر برای فتح اروپا جمع کند. والش با در نظر داشتن نمونه‏هایی مانند این، بر «درونی بودن‏» روابطی که رویدادها را در واحدهای به هم پیوسته با هم مرتبط می‏سازد، تاکید می‏کند، مراد از این امر، بیشتر به نظر کولینگوود نزدیک است تا همپل. اما همان‏طور که برخی منتقدان والش نیز اشاره کرده‏اند تفسیر فعالیتهایی که آشکارا معطوف به هدف در تاریخ گرفته شود. (57) همچنین می‏توان رویدادها را تحت مفاهیمی جمع کرد که مانند «انقلاب صنعتی‏» بر جنبشی دلالت دارند که معطوف به هدفی است که شرکت کنندگان، خیلی که باشد تنها به طور مبهم از آن آگاهند، و حتی تحت مفاهیمی که مانند «دوران سیاه‏» اصلا بر فعالیتهای معطوف به هدف دلالت نمی‏کنند، کارآیی اینها بیشتر وابسته به شباهتهایی است که در پدیده‏های با هم جمع آمده، تصور شده است. اگر روابط درونی یا عقلانی، نقش عمده‏ای در تجمیع‏هایی که معمولا مورخان ارائه کرده‏اند، ایفا کنند; این نه ناشی از ماهیت‏خود تجمیع بلکه ناشی از ماهیت موضوع و محتوای جمع آمده است. این واقعیت که والش در اصل این مفهوم را از نوشته‏های ویلیام هیول، (William Whewell) فیلسوف علوم طبیعی قرن نوزدهم، گرفته; خود این نتیجه را مطرح می‏سازد. تمایزی مهم بین انواع مفاهیم تجمیعی مورد استفاده مورخان تمایز بین انواع عام و انواع خاص است. مفهوم هیل از انقلاب اجتماعی، نمونه‏ای از نوع عام است. این مفهومی است که در اصل مورخان از واژگان جا افتاده توصیف اجتماعی گرفته‏اند، و به همین دلیل آنچه این مفهوم بر آن اطلاق می‏گردد، به عنوان پدیده اجتماعی تکراری نگریسته می‏شود (هر چند از این رهگذر، تبیینی از نوع همپل فرض نمی‏گردد.) به عکس، مفهوم «نوزایی‏»، – (renaissance) در هر حال، وقتی برای اولین بار به وسیله میشله، (Michelet) مطرح شد – خاص است‏به این معنا که استفاده‏اش هیچ دلالتی بر چیزی درباره وجود پدیده‏های مشابه در زمانها و مکانهای دیگری در گذشته، ندارد; حقیقتا، در اصل برای نامیدن چیزی بسیار نو، در نظر گرفته شده بود. البته، مانند هر مفهومی عمومیت داشت: مفهوم تولد دوباره یک نوع بود. اما این طبقه ضمنی امور، طبقه‏ای اجتماعی نبود، و استفاده‏اش بر هیچ تکرار تاریخی دلالت نداشت. این واژه که آن‏گونه که بود به ظاهر از واژگان موجود توصیف اجتماعی گرفته شده بود، در واقع یک استعاره بود. همپل به مورخان در خصوص استفاده از استعاره‏ها در تاریخ هشدار داد، اما همان‏طور که مثال حاضر نشان می‏دهد آنها می‏توانند در تبیین تاریخی از نوع تجمیعی جایگاه مشروعی داشته باشد. اما سرنوشت معمولشان این است که شان استعاریشان را در طول زمان از دست می‏دهند. بنابراین، همان‏طور که مورخان (و «فراتاریخ‏نگارانی‏» مانند توینبی، ( Toynbee) حتی بیشتر) تحولات فرهنگی در زمانها و مکانهای دیگر را به قدر کفایت مانند تحولاتی یافته‏اند که میشله برای توجیه تسری دادن اصطلاح «نوزایی‏» به آنها، بر آنها تاکید می‏کرد، آن اصطلاح به تدریج در واژگان متداول توصیف اجتماعی جذب شده است. از تبیین تجمیعی کرده است ارزش آن را دارد که در پایان بیان شود. (58) واتکینز می‏گوید، نمی‏توان تردید داشت که آنچه والش و دیگران تجمیع نامیده‏اند عملی رایج در بین مورخان است. اما وی اعلام می‏کند این ویژگی نسبتا غیر مهم پژوهش تاریخی است، زیرا «به لحاظ روش‏شناختی قوی‏» نیست. و خود والش، با کمال تعجب، در یک جا اظهار می‏دارد، اگر قرار است تبیین تاریخی «کامل‏» باشد لازم است. تجمیع به وسیله رویه‏های دیگر «تکمیل گردد»، و این پیشنهاد بیش از این نظر پیش پا افتاده است که سرانجام لازم است‏به وسیله شرایط مقدم و قوانین در تبیین گنجانده شود. اما همان‏طور که درباره تبیینهای ناظر بر امکان وقوع استدلال شد، تبیینهای تجمیعی در نوع خودشان کاملند – یعنی، کامل به عنوان پاسخی به سؤالات واقعا چه، نه سؤالات ضرورتا چرا و چگونه ممکن شد – بدون اینکه نیاز باشد به چیز دیگری تبدیل گردند. شکوه از اینکه چنین تبیینهایی به لحاظ روش‏شناختی قوی نیستند، در واقع، نادیده گرفتن آن نوع سؤالی است که پرسیده شده است، نه اعتراض به شیوه‏ای که مورخان نوعا برای پاسخ به آن در پیش می‏گیرند. یادداشتها: 1) این مقاله ترجمه‏ای است از: William H. Dary, “Explanation and Understanding”, in Philosophy of History, 2nd ed, Prentice-Hall, Inc. 1993, C. H. 2, PP . 8-33 2) نویسنده این مقاله یکی از بزرگترین صاحبنظران در زمینه فلسفه تحلیلی تاریخ است که آثار او در مورد این موضوع مستند و مرجع استادان فن می‏باشد. بارزترین شاهد این امر مقاله نویسنده در دایره‏المعارف فلسفی پل ادواردز درباره فلسفه تاریخ است که هنوز محل مراجعه پژوهشگران می‏باشد. 3) کارشناس گروه عرفان اسلامی پژوهشکده‏امام خمینی(س) و انقلاب اسلامی. 4) The Idea of History, p. 210 5) The Problem of Historical knowledge, pp. 9, 14 6) “The Function of General Laws in History”, pp. 348-49 برای شرحی مفصل‏تر از تبیین علمی بنگرید به کتاب فلسفه علوم طبیعی همپل در مجموعه مبانی فلسفه از انتشارات پرنتیس هال [مشخصات کتابشناختی ترجمه فارسی آن چنین است: کارل همپل، فلسفه علوم طبیعی، ترجمه حسین معصومی همدانی، چاپ اول، تهران: مرکز نشر دانشگاهی، 1369.] 7) “The Problem of Uniqueness in History”, History andTheory, I, No. 2 (1961) p. 154. 8) “Explanation in History” reprinted in Theories of History, ed. Gardiner, p. 430. 9) برای انتقادی ویرانگر به این اندیشه که قوانین کلی در مطالعات انسانی همواره شناخته شده‏اند بنگرید به: Donagan, “The Popper – Hempel Theory Reconsiderde”, pp. 142ff 10) 11) همپل برای پاره‏ای از نمونه‏های اصیل‏تر تبیین در تاریخ بندرت قوانین مفروض موجه‏تری در مقاله «تبیین در علم و در تاریخ‏» ارائه می‏کند. این مقاله در اثر زیر تجدید چاپ شده است: . Philosophical Analysis and History, ed. Dray. pp. 108 ff 12) پاره‏ای از منتقدان، مانند دوناگن، با این‏حال مصرند که قوانین آماری رویدادهای جزئی که تحت آنها واقع می‏شوند تبیین نمی‏کنند. بنگرید به: “The Popper – Hempel Theory Reconsidered” , p. 145. 13) Experience and Its Modes, p. 154 14) مانند مورد رادیاتور احتراقی همپل (ص 346) در عمل رویداد باید به عنوان مراحل یا جنبه‏هایی از تجمع اجزاء تبیین شود که هر یک لازم است طبقه‏بندی شوند و تحت قانونی قرار گیرند. در عین حال پوزیتیویست می‏تواند جایز بداند که ترکیب دقیق عناصری که در مورد بررسی شده می‏یابد، ممکن است هرگز تکرار نشود، دست کم این در تاکید اوکشات بر امر جزئی و منحصر به فرد، پذیرفته شده است. اوکشات احتمالا آن را کافی نخواهد یافت. 15) Experience and Its Modes, p. 143 16) “The Function of General Laws in History”, p. 346 17) برای مثال، به نظر می‏رسد ارنست نیگل در «منطق تحلیل تاریخی‏» در این باره مبالغه کرده است. این مقاله در اثر زیر تجدید چاپ شده است: The Philosophy of History in our Times, ed. Hans Meyerhoff (Garden City: Doubleday & company, Inc., 1959; an Anchar book), p. 204. ) 18) Narration and Knowledge (New York: Columbia University Press, 1985), p. 218 یا آن‏گونه که جوینت و رشر اشاره می‏کنند، «تمام رویدادها، از هر نوعی باشند، منحصر به فردند» آنها «تنها در ذهن با گزینش جهت استفاده‏شان به عنوان نمونه‏های یک نوع یا طبقه، غیر منحصر به فرد می‏گردند». بنگرید به: “The Problem of Uniqueness in History”, pp. 150-151. 19) آن‏گونه که موریس مندلبوم متذکر شده است. بنگرید به: . The Anatomy of Historical Knowledge (Baltimore: The Johns Hopkins University, 1977)p 179 اما مندلبوم موفق به طرح این پرسش نمی‏شود که آیا پیوستگی به عنوان مصداق قانون، شرط کافی ارائه تبیین هست‏یا نه. 20) برای بررسی بیشتر مساله منحصر به فرد بودن بنگرید به: Rolf Gruner, “Uniqueness in Nature and History”, Philosophical Quarterly, 19, No. 75( 1969), pp .145-54. 21) در واقع، به نظر می‏رسد او این ادعا را می‏پذیرد که هر تبیینی استفاده از مفاهیم کلی را پیش فرض می‏گیرد، بنابراین تبیین فعل نیز وابسته به توصیف است. بنگرید به: The Idea of History, p. 303. 22) Ibid, p. 214 تفسیر دیدگاههای کولینگوود که در پی می‏آید با شرح و بسط بیشتر در فصل اول این اثرم آمده است: . Perspectives on History 23) Ibid., p. 283 24) 25) Knowledge and Explanation in History, p. 102 26) The Idea of History, pp. 288, 293 27) “The Popper – Hempel Theory Reconsidered”, pp. 150ff ) 28) G.H. von Wright, Explanation and Understanding (London: Routledge & Kegan Paul,Ltd. 1971), chap. 3. Rex Martin, Historical Explanation: Re-enactment andPractical Inference (Ithaca:Cornell University Press, 1977), chap. 4. فون رایت، الگوی «استنتاج عملی‏»، (practical – inference) را به عنوان ویژگی ممتاز علوم انسانی می‏نگرد. 29) 30) The Crisis of the Aristocracy, 1588-1641, abr.ed. (New York: Oxford University Press,1967), pp. 149-50. 31) Op. Cit., pp. 325-53 32) گاهی استدلال شده است که بدون «تکمیل‏» با خط مشی‏های همپل، تمام آنچه با تبیین بر اساس دلیل به دست می‏آید تبیین عقلانیت‏یک فعل است – اگر انجام شود. با همپایگی استدلال ممکن است ادعا شود که تمام آنچه با تبیین استقرایی آماری به دست می‏آید تبیین احتمال یک رویداد است – اگر به وقوع بپیوندد. 33) “The problem of Uniqueness in History”, pp.155-58 34) 35) چنین دیدگاهی به وسیله ارنست نیگل در این اثر بیان شده است: “The logic of Historical Analysis,” pp. 204-205. 36) برای بیانی قوی از این ادعا که تاریخ شکل «مستقلی‏» از پژوهش است‏بنگرید به: Collingwood, The Idea of History, pp. 236-38. 37) 38) L.B. Namier, Personalities andPowers (London: Hamish Hamilton, 1955). p.53. 39) در این باب بنگرید به: Donagan, “The Popper- Hempel Theory Reconsidered,” pp.148-49. 40) Aspects of Scientific EXplanation (New York: The Free Press, 1965), p.459 مورتن وایت‏به کارآمد بودن تبیینهای مبتنی بر قوانین دارای شمول محدود و تبیینهای مبتنی بر منش فردی در اثر زیر اذعان می‏کند: Foundations of Historical Knowledge (New York: HerperCollins, 1965), pp. 47-48,53. 41) 42) فون رایت، این تمایز را در این اثر اتخاذ می‏کند: Explanation and Understanding, pp.135-36, 187-88. پاره‏ای از استدلالهای مخالف آن در این نوشته من بررسی شده است: “On Explaining How-possibly,” The Monist, 52, No.3 (July, 1968), pp.390-407. ممکن است گفته شود که اگر خود این تمایز معتبر است، تبیینهای عقلانی و تبیینهای مبتنی بر قوانین دارای شمول محدود که ناظر بر امکان وقوعند نیز می‏تواند وجود داشته باشد. 43) “The Function of General Laws in History” p.350 44) Aspects of Scientific Explanation, pp. 428-29 45) ویگ، (Whig) ،نام حزب یا اعضای حزب‏اصلاح‏طلب قرن 18 و اوایل قرن 19 انگلستان است که از قدرت پارلمان حمایت می‏کرد و خواهان محدودیت قدرت سلطنتی بود و بعد به حزب لیبرال تبدیل شد. 46) 47) Manifest Destiny ،نظریه‏ای در سده نوزدهم که تسلط بر تمام نیمکره غربی را سرنوشت ملتهای انگلوساکسون می‏دانست. 48) مواردی از این نوع در این اثرم بیشتر مورد بحث قرار گرفته است: “Explaining What| in History”, in Theories of History, ed. Gardiner, pp.403-408. 49) The Idea of History, p.213 50) “The Function of General Laws in History”, p.350 همپل در اثر زیر به شرح و بسط موضع خود می‏پردازد: Aspects of Seientifie Explanation, pp.453-56. 51) 52) Experience and Its Modes, pp. 160-61 53) 54) The Anatomy of Historical Knowledge, pp.31,126-27, 155-58 55) Historical Understanding, pp.81-84 56) Philosophy of History: An Introduction, pp. 59-64; همچنین بنگرید به: “The Intelligibility of History”, Philosophy, XVII, no.66 (April, 1942), pp.133-35. 57) برای مطالعات بیشتر در باب «تجمیع‏»، (Colligation) بنگرید به: H. Ritter, Dictionary of Concepts in History (New York: Greenwood press, 1986),pp. 50-55. 58)

ویلیام ه. دری
مترجم: مسعود صادقی علی آبادی

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.