فرهنگ واژگان

  • حسب

    معنای واژه حسب: کفایت (حسبنا اللّه ونعم الوکیل). (آل عمران 173)

    بیشتر بخوانید »
  • جانّ

    معنای واژه جانّ: مار سفید و سیاه چشم بیآزارى است (فلما رأها تهتزّ کانّها جانّ). (نمل 10)

    بیشتر بخوانید »
  • بَکَّه

    معنای واژه بَکَّه: محل ازدحام، مکان مسجد الحرام. مکه: (انّ اول بیت وضع للناس للّذی ببکّه). (آل عمران 96)

    بیشتر بخوانید »
  • ثُعبان

    معنای واژه ثُعبان: اژدها (فاذا هی ثعبان مبین). (اعراف 107)

    بیشتر بخوانید »
  • تلو

    معنای واژه تلو: تبعیت و از پى رفتن (والقمر اذا تلیها). (شمس 2)

    بیشتر بخوانید »
  • تحریر

    معنای واژه تحریر: آزاد کردن بنده (او تحریر رقبه). (مائده 89)

    بیشتر بخوانید »
  • تبذیر

    معنای واژه تبذیر: پراکنده کردن (ولا تبذّر تبذیراً). (اسراء 26) * و به اسراف کننده از آن جهت مبذّر گویند که مال را میپاشد و پراکنده میکند.

    بیشتر بخوانید »
  • حجر

    معنای واژه حجر: منع (ویقولون حجراً محجوراً) (فرقان 22) * به معناى عقل نیز آمده است، چون عقل انسان را از کار خلاف منع میکند به آن حجر اطلاق شده است (هل فی ذلک قسم لذی حجر). (فجر 5) *…

    بیشتر بخوانید »
  • بَسْم

    معنای واژه بَسْم: خنده اندک، لبخند (فتبسم ضاحکا من قولها). (نمل 19)

    بیشتر بخوانید »
  • جِبِلّه

    معنای واژه جِبِلّه: امت و جماعتى از مردم. معنای واژه جِبِّلَه وجِبْله: خلقت و طینت (والجبلّه الاوّلین). (شعراء 184)

    بیشتر بخوانید »
  • إباق

    معنای واژه إباق: رفتن در حال خشم (اذ أَبق الى الفلک). (صافات 140)

    بیشتر بخوانید »
  • اَوى

    معنای واژه اَوى: پناه گرفتن (اذ أوى الفتیه الى الکهف). (کهف 10) معنای واژه ایواء: پناه دادن، جاى دادن (والذین آووا ونصروا) (انفال 74)

    بیشتر بخوانید »
  • اُمی

    معنای واژه اُمی: درس ناخوانده، غیر یهود و… (هو الّذی بعث فی الأمیّین رسولا منهم) (جمعه 2) (لیس علینا فی الأمیین سبیلا). (آل عمران 75)

    بیشتر بخوانید »
  • حریر

    معنای واژه حریر: لباس نازک، ابریشم خالص (لباسهم فیها حریر). (حج 23)

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا
بستن