روز دهم ماه محرم

وقایع روز دهم محرم

10 محرّم الحرام
١ـ عاشورای حسینی
٢ـ وفات حضرت امّ سلمه (سلام الله علیها)
٣ـ هلاکت عبیدالله بن زیاد
۴ـ قیام حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

1ـ عاشورای حسینی
مناجات امام حسین‌(علیه السلام)
پیشوای شهیدان(علیه السلام) سپیده دم عاشورا با اصحاب وفادارش نماز صبح را اقامه نمودند و پس از آن دستهای مبارکشان را به سوی آسمان بلند و این‌گونه با پروردگار خود مناجات کردند:
«خداوندا! تو در دشواری‌‌ها همواره پناه، و در سختی ها امید من هستی؛ در آن چه بر من نازل شود پناه و یاورم هستی؛ پروردگارا! از زخم‌های رنج آوری که قلب را شکسته و چاره را گسسته و دوست را به ناروایی داشته و طعن دشمن را به همراه دارد، به تو شکایت می‌کنم که امید داشتن به تو، بی ‌نیازی از دل دادن به دیگری است؛ پس درهای بسته را بگشای و روزنه‌ های امید را بنمای که همه نعمت ها و تمام خوبیها از آنِ توست، و تو تنها مقصود آرزوهایی».

صف آرایی سپاه امام حسین‌(علیه السلام)
حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) پس از نماز صبح، پیشاپیش خیمه‌ها، سپاه خویش را که متشکل از 32 سواره و 40 پیاده بود، آراستند و آن را به سه دسته تقسیم کردند. دسته اول را در طرف راست به فرماندهی «زهیربن قین» و دسته دوم را در جانب چپ به فرماندهی «حبیب بن مظاهر» و دسته سوم را در میان آن دو قرار دادند و خود نیز در وسط دو دسته مستقر شدند و پرچم را به دست برادرشان حضرت ابالفضل العباس‌(علیه السلام) سپردند.

خطبه امام حسین‌(علیه السلام)
امام حسین‌(علیه السلام) برای پیش‌گیری از نبرد و خونریزی، تلاش‌های بسـیار فرمودند؛ سپاه دشمن را چندین بار نصیحت کردند و اندرز دادند تا شاید دل های سخت آنها تکانی بخورد و وجدانهای خفته‌ شان بیدار گردد:
«ای مردم! سخن مرا بشنوید و در جنگ شتاب نکنید تا شما را به چیزی که انجام دادن آن بر من واجب و حق شما بر من است، موعظه کنم و حقیقت امر را به شما بگویم. اگر انصاف دادید، سعادتمند خواهید شد و اگر نپذیرفتید و از مسیر عدل و انصاف کنار رفتید، تصمیم خود را عملی سازید و با ما بجنگید. خدای بزرگ صاحب اختیار من است؛ همان خدایی که قرآن را نازل فرمود و اختیار نیکوکاران به دست اوست.
نسب مرا به یاد آرید و ببینید که کیستم؟ و به خود آیید و خود را ملامت کنید؛ بنگرید که آیا کشتن و شکستن حرمت من رواست؟! آیا من پسر دختر پیامبر شما و فرزند جانشین و پسر عموی او نیستم؟! همان کسی که پیش از همه، ایمان آورد و رسول خدا را به آن چه از جانب خدای آورده بود تصدیق کرد؟!آیا حمزه سید الشهداء عموی من نیست؟! و آیا جعفر طیّار که خداوند دو بال به او کرامت فرمود تا در بهشت به پرواز در آید عموی من نیست؟!آیا نمی‌دانید که رسول خدا‌(صلی الله علیه و اله) درباره من و برادرم فرمود: “این دو سَرورِ جوانان اهل بهشتند؟!”
اگر سخنم را نمی‌پذیرید و در درستی گفتار من تردید دارید، به خدا سوگند از زمانی که دانستم خداوند دروغ گویان را دشمن می‌دارد، هرگز سخنی به دروغ نگفته‌ام. در میان شما افرادی هستند که به درستی و راستی مشهورند و گفتار مرا تأیید می‌کنند. از جابر بن عبدالله انصاری و ابو سعید خدری و سهل بن سعد انصاری و سهل بن سعد ساعدی و زید بن ارقم و انس بن مالک بپرسید تا برای شما آن چه را که از رسول خدا‌(صلی الله علیه و اله) شنیده‌اند، باز بگویند تا راستی گفتار من برای شما ثابت شود. آیا این گواهی‌ها مانع از ریختن خون من نمی‌شود؟!»

آغاز نبرد
عمر بن سعد خود را به سپاه امام حسین‌(علیه السلام) نزدیک کرد و تیر را بر کمان نهاد و به سوی سپاه آن حضرت پرتاب کرد و گفت: «همگی نزد عبیدالله بن زیاد گواه باشید که من نخستین کسی بودم که به سوی آنان تیر انداختم!! »
بدین شکل، جنگ رسماً آغاز شد. هر یک از اصحاب امام با ده‌ها تن از نیروهای دشمن به نبرد نابرابر و یا تن به تن ‌پرداختند و هیچ گونه ترس و تردیدی در آنان دیده نمی‌شد که این روحیه بالای اعتقادی و رزمی برای دشمن، سنگین و کمرشکن بود؛ می‌پنداشتند که سپاه امام حسین‌(علیه السلام) از همان لحظات نخست جنگ، شکست خواهد خورد؛ ولی پس از شروع نبرد، دریافتند که با دژهایی استوار از ایمان و عقیده رو به ‌رو شده‌اند که شکست آنها کار آسانی نیست.
یاران امام حسین‌(علیه السلام) از بامداد روز عاشورا تا عصر، نبرد را ادامه دادند و تا آخرین قطره‌های خون خود در دفاع از امام حسین‌(علیه السلام) جان فشانی کردند که از جمله آنها می‌توان به شهادت حبیب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه، حرّ بن یزید ریاحی، زهیر بن قین، نافع بن هلال، بریر بن خضیر، عابس بن ابی شبیب و ده‌ها اسوه ایثار و مردانگی اشاره نمود.

نماز ظهر عاشورا
چون هنگام نماز ظهر فرا رسید، ابوثمامه صیداوی به امام حسین (علیه السلام) عرض کرد:‌ «یا ابا عبدالله! فدایت شوم، این گروه به ما نزدیک شده‌اند و به‌ خدا سوگند که من باید پیش از شما کشته شوم و دوست دارم چون خدا را ملاقات می‌کنم با شما نماز خوانده باشم!»
آن حضرت سـر به سـوی آسـمان برداشـتند و فرمـودند: «یـاد از نماز کردی، خدا تو را از نمازگزاران قرار دهد». آن گاه امام زهیر بن قیس و سعید ابن عبدالله را دستور داد که در‌جلوی آن حضرت بایستند تا ایشان نماز ظهر را بگزارند؛ پس امام‌(علیه السلام) با نیمی از ‌یارانشان نماز خوف به جای آوردند.

شهادت بنی‌هاشم
پس از آنکه یاران وفادار امام حسین‌(علیه السلام) یکایک با مبــارزه‌ای دلیـرانه
و بی‌مانند به درجه رفیـع شهـادت نایل شدند، اهل بـیت آن حضـرت نیـز برای دفاع از حریم امامت، فداکارانه جان فشانی کردند.

شهادت سقای دشت کربلا، حضرت ابالفضل العباس(علیه السلام)
حضرت عباس بزرگترین فرزند امّ البنین(سلام الله علیها) و پسر چهارم امیرمؤمنان، علی‌(علیه السلام) بود که کنیه‌اش ابوالقاسم و ملقب به سقا و علمدار سپاه امام حسین‌(علیه السلام) بود. او آن-چنان زیبا و خوش اندام بود که به او «قمر بنی‌هاشم» می‌گفتند و چندان بلند بالا و رشید که وقتی بر اسب سوار می‌شد، پای مبارکشان به زمین می‌رسید . عمر پر برکت آن حضرت سی و چهار سال بود که هم عصر با پنج تن از معصومان بود. امام صادق‌(علیه السلام)می‌فرمایند: «عمویم عباس دارای بصیرتی نافذ و ایمانی محکم و استوار بود که در رکاب امام حسین(علیه السلام) نیکو مبارزه کرد تا به شهادت رسید ».
در تاریخ آورده‌اند که روز عاشورا چون عباس‌(علیه السلام) تنهایی و مظلومیت امام حسین(علیه السلام) را دید به محضر ایشان رسید و عرض کرد: «آیا به من رخصت میدان رفتن می‌دهی؟»
امام با شنیدن این سخن، به شدت گریست و فرمود: «ای برادر! تو صاحب پرچم و علمدار من هستی».
عرض کرد: « سینه‌ام تنگ شده و از دنیا خسته شده‌ام و می‌خواهم با این منافقان بجنگم.» امام‌(علیه السلام) فرمود: «حال که عزم میدان کرده‌ای نخست برای این کودکان کمی آب بیاور».
آن گاه قمر بنی‌هاشم بر مرکب خود سوار شد و مشک و نیزه خود را گرفت و آهنگ فرات کرد. چهار هزار تیرانداز سپاه عمر بن سعد که بر شط فرات گمارده شده بودند به طرف او تیراندازی کردند. آن اسوه شجاعت و دلاوری همچون شیر خروشان صفوف آنان را شکافت و هشتاد تن از آن کافران را کشت. سپاه دشمن از قدرت و شجاعت عباس(علیه السلام) درمانده شده، از هر طرف پا به فرار گذاشتند. او وارد فرات شد و خواست مقداری آب بنوشد؛ مشتی آب برگرفت ولی تشنگی امام ‌(علیه السلام) و اهل بیت آن حضرت به یادش آمد. آب را روی آب ریخت و مشک را پر کرد و با لبانی تشنه از فرات خارج شد.
لشکریان عمر بن سعد از هر طرف راه را بر او بستند و محاصره کردند؛ ولی عباس(علیه السلام) که هرگز ترسیدن را فرا نگرفته بود و در بی‌باکی همانندی نداشت، همچون تندر بر آنان حمله می‌کرد و مسیر خویش را می‌پیمود که ناگاه نوفل ازرق دست چپ او را جدا کرد. مشک را بر دوش چپ نهاد، دوباره آن ملعون به جانب آن حضرت حمله‌ور شد و دست راستش را نیز قطع کرد (به روایتی حکیم بن طفیل ملعون که در پشت نخلی کمین کرده بود دست راست قمر بنی‌هاشم‌(علیه السلام) را قطع کرد).
عباس(علیه السلام) مشک را به سینه چسباند و آن را به دندان محکم گرفت که ناگاه تیری به مشک خورد و آب آن ریخت. پس از آن تیرهایی نیز به سینه و چشم آن جناب زدند. همچنین به روایتی، ملعونی نیزه‌ای آهنین بر فرق مبارک حضرت زد و او از فراز اسب به زمین افتاد؛ در آن هنگام بود که برادر را صدا زد. امام شتابان، سوار بر اسب، خود را به حضرت ابالفضل رساند و کنار بدن او که بر اثر زخمهای زیاد پاره پاره شده بود به شدت گریست و فرمود: «الان کمرم شکست و راه چاره به رویم بسته شد»؛ تا آنکه حضرت عباس (علیه السلام) جان به جان آفرین تسلیم کرد و روح بلندش که سراسر عشق و معرفت و ایثار بود به سوی جانان پر کشید.

آخرین وداع
پس از آنکه تمامی مردان خاندان و یاران امام حسین‌(علیه السلام) شهید شدند امام یکه و تنها، در برابر هزاران تن از سپاه عمر بن سعد ندای «هل من ناصر ینصرنی» سر داد تا شاید مسلمانی بیدار دل، در لشکر کفـر بیابد و به یاری او بشتابد؛ اما هیچ یک از آن کوردلان پاسخ ندادند!
امام به جانب خیمه‌ها آمد تا برای آخرین بار با اهل بیت خویش وداع نماید. آنها از خیمه‌ها بیرون دویدند و دور حضرت حلقه زدند. امام آنان را به صبر فرا خواند و فرمود: «خود را برای سختی‌ها آماده کنید؛ بدانید که خدای متعال حافظ و حامی شماست؛ به زودی شما را از شرّ دشمنان نجات خواهد داد، و عاقبت امر شما را به خیر ختم و دشمنان شما را به انواع بلاها گرفتار خواهد ساخت».
صدای شیون و گریه زنان و دختران بلند شده بود و امام هر کسی را که تسلی می‌داد و ساکت می‌نمود آن دیگری گریه و زاری را آغاز می‌کرد.

شهادت سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین‌(علیه السلام)
امام حسین(علیه السلام) در حالیکه تمامی اهل بیت اصحاب خویش را از دست داده بود، یکّه و تنها در برابر سیلی از سپاه عمر بن سعد قرار گرفت و پس از آنکه آنان را برای آخرین بار نصیحت کرد، خود را آماده شهادت و جان فشانی نمود. ابتدا مبارز طلبید و هر که در برابر آن فرزند شیر خدا قرار می‌گرفت، به خاک هلاکت می‌افتاد تا آنکه بسیاری از دلاوران و جنگاوران سپاه دشمن سرنگون شدند؛ پس از آن دیگر کسی جرأت به میدان آمدن را نداشت.
برخی نوشته‌اند: امام حسین‌(علیه السلام) هزار و نهصد و پنجاه نفر از سپاه دشمن را به قتل رساند تا آن که عمرسعد فریاد برآورد: «وای بر شما! می‌دانید با چه کسی مبارزه می‌کنید؟! این فرزند علی بن ابیطالب کشنده عرب است (هذا ابن قتّال العرب)». سپس دستور داد تا از هر طرف امام را محاصره کنند و به او حمله‌ور شوند .
امام همچون شیر غضبناکی به آنها حمله می‌کرد و با هر حمله، گروه زیادی از آنان را می‌کشت. آن حضرت در حالی که در اثر شدت مبارزه و گرما و تشنگی زیاد کم توان شده بود، لحظه‌ای ایستاد تا استراحت کند که ناگاه سنگی بر پیشانی مبارکش اصابت کرد، لباس خود را گرفت تا خون را از صورت مبارک خود پاک کند. تیری سه شعبه، آهنین و زهرآگین بر سینه مبارک آن حضرت فرود آمد. امام تیر را از پشت در آورد و دست خود را در زیر خونی که از سینه خود جاری بود ، گرفته، به سمت آسمان ‌پاشید که از آن خون قطره‌ای به زمین باز نگشت و باز دست مبارکش را از آن خون پر کرده، بر محاسنش ‌مالید و فرمود: «همین گونه باشم تا جدم رسول خدا‌(صلی الله علیه و اله) را ملاقات کنم و بگویم: ای رسول خدا، مرا فلان و فلان کشتند» .
سپس سپاه عمربن سعد از هر طرف به سمت امام تیر و نیزه پرتاب کردند که گفته‌اند: آنقدر تیر بر بدن مبارک آن حضرت اصابت کرد که زره امام پر از تیر شده بود و تمام این تیرها در قسمت جلو و پیش روی آن حضرت بود . صالح بن وهب مزنی نیزه‌ای به پهلوی مبارک امام زد که در اثر آن حضرت از اسب بر زمین افتاد و طرف راست صورتش روی زمین قرار گرفت و فرمود: «بسم الله و بالله و علی ملّه رسول الله». برخی نوشته‌اند: مدتی نسبتاً طولانی بدن مطهر امام حسین‌(علیه السلام) بر زمین کربلا بود و آن حضرت به خون خود می‌غلتید ولی کسی جرأت نزدیک شدن به ایشان را نداشت .
امام در آخرین لحظات خویش چنین با پروردگارش مناجات می‌کرد: «صبراً علی قضائک یا ربّ لا اله اِلا سواکَ یا غیاث المستغیثین »؛ که در این لحظه شمر به سپاهیان خود فریاد ‌زد و ‌گفت: «منتـظر چیستید؛ چـرا کار حسین را تمام نمی‌کنید؟»

غارت خیمه‌ها
سپاهیان عمربن سعد پس از شهادت امام حسـین‌(علیه السلام) به خیمه‌های آن حضرت یورش بردند، و در این کار بر یکدیگر سبقت می‌گرفتند و همه آن چه را که در خیمه‌های آنها بود به یغما بردند. حتی حریم اهل بیت‌(علیهم السلام) را نیز مراعات ننمودند و زیور و لباس و چادر زنان را هم به زور می‌گرفتند. پس از آن ، خیمه‌ها را به آتش کشیدند که در این هنگام همه کوکان و زنان از خیمه‌ها بیرون آمده، برای حفظ جان خویش، در آن بیابان سوزان و پر از تیغ، به هر سویی می‌گریختند… .

دگرگونی عالم پس از شهادت سید الشهداء‌(علیه السلام)
نقل شده پس از شهادت اباعبدالله الحسین‌(علیه السلام) غبار شدیدی که سیاه و تاریک بود، آسمان را فرا گرفت و باد سرخی در آن تاریکی وزید به گونه‌ای که چشم، چشم را نمی‌دید و لشکریان گمان کردند که عذابی بر آنها نازل شده است . زمین نیز به سختی به خود لرزید و شرق و غرب عالم تاریک شد.
امام صادق‌ (علیه السلام) می‌فرمایند: «چون حسین بن علی‌(علیه السلام) شهید شد، آسمان تا یک سال نیلگون گشت؛ آسمان و زمین بر حسین بن علی(علیه السلام) یک سال گریست و بر یحیی بن زکریا نیز گریسته بود، و سرخی آسمان همان گریه آن است».
سیوطی نیز چنین نقل می‌کند: «چون امام حسین‌(علیه السلام) به شهادت رسید تا هفت روز خورشید بر دیوارها زرد رنگ بود و بعضی از ستارگان با بعضی دیگر برخورد کردند. روز عاشورا که آن حضرت شهید شـد، خورشید گرفت و آفاق آسمان تا شش ماه سرخگونه بود».

2ـ وفات حضرت امّ سلمه (سلام الله علیها)
در روز دهم محرم سال 62 هـ . ق. ام سلمه‌(سلام الله علیها) ، همسر بزرگوار رسول خدا‌(صلی الله علیه و اله) وفات نمود. نامش هند، و پدرش ابی أمیّه و مادرش عاتکه دختر عبدالمطلب بود. شوهر اول او ابوسلمه بن عبدالاسد بن مغیره، پسر خاله‌اش بود که چون به شرف اسلام مشرف گردید با همسرش ام سلمه به حبشه، هجرت کرد که پس از بازگشت از حبشه بر اثر زخمی که در جنگ احد دید پس از مدتی به شهادت رسید. بعد از اینکه عدّه ام سلمه‌ (سلام الله علیها) در وفات شوهرش سر آمد، ابوبکر و عمر هر کدام جداگانه به خواستگاری او رفتند که او قبول نکرد. سرانجام در سال چهارم هـ .ق. رسول گرامی اسلام‌(صلی الله علیه و اله) از او خواستگاری کرد و او پذیرفت .
روی هم رفته ام‌سلمه(سلام الله علیها) زن بسیار با فضیلتی بود که همواره با دلی پر از ارادت و محبت نسبت به خاندان پیامبر(صلی الله علیه و اله) به حمایت از ساحت مقدس ولایت بر می‌خاست که از آن جمله می‌توان به موارد ذیل اشاره نمود:
1ـ بارها و بارها عایشه را با ذکر مناقب و فضایل حضرت علی(علیه السلام) نصیحت می‌کرد تا از علی بن ابی طالب‌(علیه السلام) پیروی نماید و پرچم طغیان و جنگ با آن حضرت را نیفرازد؛ ولی او هرگز قبول نکرد.
2ـ شهادت داد که عایشه دشمن امیرمؤمنان(علیه السلام) است.
3ـ حدیثِ «نحن معاشر الانبیاء لا نورّث …» را که ابوبکر آن را به دروغ به رسول خدا‌(صلی الله علیه و اله) نسبت می‌داد، تکذیب نمود.
4ـ هنگـامی که امیـرمؤمنان‌(علیه السلام) بـرای جـنگ جمـل حـرکت کردند،
پسرش عمر بن ابی سلمه را برای یاری آن حضرت فرستاد و به آن حضرت پیغام داد: «اگر رسول خدا‌(صلی الله علیه و اله) همسرانش را به ملازمت خانه‌ها امر نفرموده بود، می‌آمدم و در یاری شما کوتاهی نمی‌کردم».
5 ـ بعد از رحلت حضرت خدیجه کبری‌(سلام الله علیها) به دستور رسول خدا ‌(صلی الله علیه و آله) مراقبت از حضرت زهرا(سلام الله علیها) را که با فاطمه بنت اسد‌(سلام الله علیها) بود، پس از ایشـان بر عهده گرفت.
6 ـ شنید که یکی از آزاد شده‌هایش امیرمؤمنان‌(علیه السلام) را ناسزا گفته است. آن شخص را فراخواند و آنقدر از فضایل و مناقب آن حضرت که از پیامبر(صلی الله علیه و آله) شنیده بود برای او بازگو نمود، تا او توبه کرد.
7ـ هنگام حرکت امام حسین(علیه السلام) از مدینه به مکه آمد و خبر شهادت آن حضرت را که از پیامبر(صلی الله علیه و آله) شنیده بود با اندوهی فراوان بازگو کرد. امام حسین‌(علیه السلام) محل شهادت و موضع قبر خود و اصحابشان را به طور معجزه به ایشان نشان دادند و سپس مقداری از خاک زمین کربلا را به ام سلمه دادند که تا روز عاشورا در نزد ایشان بود. ام‌سّلمه پس از واقعه عاشورا پیامبر(صلی الله علیه و آله) را با حالتی گردآلود و ژولیده در خواب دیدند و عرض کردند: «یا رسول الله! این چه حالتی است که در شما مشاهده می‌کنم؟!» پیامبر فرمودند: «ای ام سلمه، حسین مرا کشتند و دیشب برای او و اصحابش قبر می‌کندم!!» هنگامی که ام سلمه از خواب بیدار شد دید خاکی که امام حسین‌(علیه السلام) به او داده به خون تبدیل شده است .

3ـ هلاکت عبیدالله بن زیاد
در روز دهم محرم سال 67 هـ .ق. شش سال پس از واقعه کربلا، درست همان روزی که سپاهیان یزید به فرمان عبیدالله بن زیاد فاجعه خونین و مصیبت جانکاه کربلا را در عاشورای سال 61 هـ . ق. به وجود آوردند. لشکریان عبدالملک بن مروان به فرماندهی عبیدالله بن زیاد، و سپاهیان مختار بن ابی عبیده ثقفی به فرماندهی ابراهیم بن مالک اشتر در کنار « نهر خاذر» در چهار فرسخی شهر «موصل» با هم جنگیدند و سرانجام لشکریان شام با از دست دادن هفتاد هزار تن، شکست را پذیرفتند که در این جنگ عبیدالله بن زیاد با یک ضربت شمشیر ابراهیم بن مالک اشتر از کمر به دو نیم شد و به هلاکت رسید.
نقل شده مختار سر نحس عبیدالله بن زیاد را برای امام سجاد‌(علیه السلام) فرستاد.در آن هنگام حضرت مشغول غذا خوردن بودند لذا سجده شکر به جای آوردند و فرمودند: «روزی که ما را بر ابن زیاد وارد کردند غذا می‌خورد. من از خدا خواستم که از دنیا نروم تا سر او را در مجلس غذای خود مشاهده کنم، همچنانی که سر پدر بزرگوارم مقابل او بود و غذا می‌خورد. خداوند به مختار جزای خیر دهد که خونخواهی ما را نمود». سپس حضرت به اهل بیت خویش امر فرمودند تا همه شکر خدا را به جای آورند .
به هلاکت رسیدن عبیدالله بن زیاد آنچنان دل محزون و سراسر اندوه بنی هاشم را مرهم نهاد و خوشحال نمود که امام صادق‌(علیه السلام) فرمودند: «بعد از شهادت امام حسین(علیه السلام) یک زن هم از بنی‌هاشم سرمه در چشم نکشید و حنا نبست و دود از آشپزخانه بنی‌هاشم برنخاست تا پس از پنج سال که عبیدالله بن زیاد کشته شد» .

4ـ قیام حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
در روایتی چنین آمده است که حضرت بقیه الله الاعظم حجه بن الحسن العسـکری ـ ارواحنـا لتـراب مقـدمه الفـداه ـ در روز عاشـورا قـیام خواهند کرد .

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.