معاد در قرآنپرسش و پاسخ

به شبهه آكل و مأكول پاسخ دهید.

لطفاً، به شبهه آكل و مأكول، با توجّه به قرآن و روایت، پاسخ دهید؟

شبهه، «آكل و مأكول» به صورت هایى گوناگون بیان مى شود:
1. بدن انسان، در طول عمر، به سبب تغذیه و تحلیل، مرتّب، در حال تغییر است و هر چند سال، همه بدن انسان، تغییر مى كند، لذا انسانى كه شصت یا هفتاد سال عمر دارد، داراى چندین بدن است. حال، اوّلا، كدام یك از این بدن ها، در قیامت محشور مى شود؟
ثانیاً، اگر بدن انسان، به طور كامل، یا برخى از آن، بدنِ انسانِ دیگرى شود و جزء بدنِ او گردد، در این صورت، تكلیف معاد انسانِ نخست (مأكول) چیست؟
2. اگر بدن انسانى، به طور كامل، از سوى دیگرى خورده شد، كیفیت حشر این دو، چگونه است؟
3. اگر انسانِ مأكول، فرد مؤمنى باشد و جزء بدن انسانى كافر شود، در این صورت، نحوه عذاب و پاداش آنان، چگونه خواهد بود؟
پیش از پاسخ، توجّه به دو نكته، سودمند است:
الف) در معاد، همانند بودن بدن، كافى است و تحقّق عینیت، لازم نیست.
برخى از آیه ها و روایت ها هم به این امر دلالت مى كند، مانند آیه شریف: (أَوَ لَیسَ الَّذِى خَلَقَ السَّمَـوَ تِ وَ الاَْرْضَ بِقَـدِر عَلَى أَن یخْلُقَ مِثْلَهُم بَلَى وَ هُوَ الْخَلَّـقُ الْعَلِیم)[30]؛ آیا آن خدایى كه آسمان ها و زمین را آفریده است، توانا نیست كه همانند این بشرها را بیافریند؟ آرى؛ [مى تواند، زیرا] او، آفریدگارى توانا و داناست.
نیز در حدیثى از امام صادق(ع) نقل شده است كه ایشان گفتند: خداوند، روح مؤمن را پس از قبض روح، در بهشتِ برزخى، متنعّم مى سازد و در روز رستاخیز، با همان صورتى كه در دنیا بود، محشور مى كند.[31]
آیه و روایت، گواه بر این است كه محور معاد، حفظ صورت انسان است و كافى است كه شخص بر انگیخته شده، با همان شكل وهیئتى كه در دنیا داشته، محشور شود.[32]
ب) شخصیت و واقعیت هر انسان، مربوط به نفس و روح او است، نه به بدن وى. جسد، تابع روح است و بدن، بلافاصله، پس از تعیین روح، متعین مى شود و بدنى كه انسان، در انجام دادن امور مادّى، به آن نیاز دارد، بدنِ مشخص نیست و از این جهت، براى آن، تعینى نیست، بلكه نَفْس انسان، به هر بدنى تعلق گرفت، او، همان انسانى كه قبلا بوده، خواهد بود.[33]
پس از ذكر مطالب گذشته، مطالبى را یادآور مى شویم كه هر یك مى تواند به گونه اى، شبهه را پاسخ بگوید:
1. همان طور كه بیان شد، از نظر علمى، بدن انسان، در پرتوِ فعل و انفعالات طبیعى، پیوسته، از درون، داراى اجزاى جدیدى مى شود و از برون، تحلیل مى رود و بدن انسان، هر هشت سال یك بار، عوض مى شود.
حال اگر بدن اخیر انسان، غذاى انسان دیگرى شد، دیگر بدن ها، بدون مانع است و ممكن است یكى از آنها برانگیخته گردد؛ یعنى، اگر بدن هاى دیگر او نیز، مانند بدن هفتم و هشتم و … از طریق تبدیل به گیاه و نبات، جزء بدن انسانى شود، بالاخره، بدن هاى دیگر، فارغ از این مانع است.
2. بر فرض، اگر همه بدن هاى او، به چنین سرنوشتى دچار و به طور مستقیم یا غیرمستقیم، غذاى انسان هاى دیگر شده باشد، امّا چنین نیست كه همه بدن انسان، جذبِ بدن دیگرى شود، بلكه قسمت اعظم آن، دفع مى شود. در این صورت، چه مانعى دارد كه روح، به بدنِ لاغرتر و ظریف تر، تعلّق بگیرد و او، با این بدن، محشور شود؟ از نظر شرعى، ما، دلیلى بر این كه لازم است بدن انسان، در آخرت، حتّى از نظر وزن و حجم، كوچك ترین تفاوتى با بدن دنیوى نكند، نداریم، بلكه كافى است كه بدنِ محشور، همان بدن دنیوى باشد، هر چند از جهاتى، با هم مختلف باشند. بالاخره، مادّه، همان مادّه است و تنها، تفاوت، در كمیت است.
3. بر فرض، اگر همه بدن ها (آكل و مأكول) در گردونه تحوّل، آن قدر به میدان مصرف بیاید و عضو بدن هاى دیگر شود كه براى آنها، چیزى باقى نماند، در این جا مى توان گفت، براى تكمیل بدن، از موادّ زمینى بدون مانع ـ كه جزء بدن انسان هاى دیگر نیست ـ بهره گرفته مى شود و ساختمان او، با تعلّق روح به آن، به صورت یك انسان، تكمیل مى شود. همان طور كه بیان شد، در معاد، همانندى، كافى است و درباره انسان، همین كه گفته مى شود: «این، همان انسان دنیوى است» كافى است.
خلاصه این كه اثر اجزاى مادّى انسان، در زمین باقى باشد، طبعاً روح، به همان تعلّق مى گیرد و اِحیا مى شود و در صورتى كه هیچ جزئى باقى نمانده باشد، اكتفا به همانندى و استفاده از موادّ زمینى بدون مانع، بى اشكال است.[34]
در پاسخ به صورتِ سوم شبهه، دو مطلب را یادآور مى شویم:
الف) عضو مأكول، در چنین شرایطى، جزء بدن آكل است و ارتباطى به بدن مأكول ندارد. درست، مانند این است كه كُلْیه انسانى را به بدن یك بیمار كلیوى پیوند بزنند، در این صورت، این كُلْیه، جزء بدن انسان دوم است كه از این طریق، از مرگ نجات مى یابد و ارتباطى به انسان نخست ندارد.
ب) با توجّه به این كه واقعیت انسان، در گوشت و پوست و حرارت هاى طبیعى، خلاصه نمى شود، بلكه به نَفْس و روح و روان او مربوط است، چنین اشكالى وارد نیست، چون چنین عضوى، آن گاه كه جزء بدن دوم شد، موردِ تعلُّق نفسِ انسان دوم قرار مى گیرد.
حال اگر بدن چنین انسانى ـ كه بخشى از آن، مربوط به انسان نخستین است ـ مورد عذاب یا رحمت الهى قرار گیرد، طبعاً كیفر و پاداش، مربوط به انسانِ دوم خواهد بود، زیرا مركز دردها و لذت ها، همان روح و نفس انسانى است و بدن، جز وسیله اى براى ادراك درد یا لذت نیست و فرض این است كه این عضو، هیچ گونه ارتباطى با انسان پیشین ندارد، تا بدین وسیله، دردها و شادى هاى او، در درونش تأثیر بگذارد.[35]
به جاست به پاسخ متكلمان نیز توجه كنیم كه تا حدودى با پیشرفت هاى علم در زمینه زیست شناسى اكنون از پشتوانه بهتر برخوردار شده است. متكلمان براى حل شبهه آكل و مأكول مى گویند[36] كه انسان داراى اجزاى اصلى و اجزاى فرعى است و در آخرت تنها اجزاى اصلى هر فرد به او داده مى شود نه اجزاى فرعى او و این اجزاى اصلى در طول مدت بعد از مرگ حفظ مى شودو جزء بدن دیگرى نمى شود؛ یعنى جزء اجزاى اصلى بدن دیگر نمى شوند، ولى ممكن است جزء اجزاى فرعى آن بشود. این اجزاى اصلى در طول زندگانى دنیوى در بدن حفظ مى شود و از بین نمى رود.
علوم جدید با تجزیه سلول و كشف كرموزوم انسان ها و ژن هاى موجود در آن، پیشرفت و تحول عظیمى در شناخت موجودات زنده و مخصوصاً انسان ایجاد كرده است. آیا این مسئله یعنى بقاى كرموزوم ها و ژن ها در طول حیات انسان با وجود تغییرات بسیار در بدن او نمى تواند تأییدى بر نظریه متكلمان باشد كه اجزاى اصلى بدن حفظ مى شود و هم چنین آیا نمى تواند تأییدى بر روایاتى[37] باشد كه «عجب الذنب» باقى در دنیا را محور وجود اخروى انسان معرفى مى كند.
البته این مطلب نیازمند تحقیقات بیشتر در زمینه زیست شناسى است، كه ثابت كند كرموزوم هاى انسان بعد از مرگ او مى تواند به نحوى باقى بماند، ولى لااقل براى جواب متكلمان به شبهه آكل و مأكول مى تواند راه گشا باشد كه خداوند اجزاى كوچكى از بدن انسان را حفظ مى كند و در قیامت این اجزا، محور بدن او قرار مى گیرند و بقیه اجزا خلق مى شود.
—————
[30] یس، آیه 81.
[31] علامه مجلسى، بحارالأنوار، ج 6، باب احوال برزخ، ح 32.
[32] ر.ك: جعفر سبحانى، منشور جاوید، ج 9، ص 153؛ تفسیر ملاصدرا، ج 6، ص 73؛ علامه طباطبائى، المیزان، ج 17، ص 114.
[33] المیزان، ج 2، ص 113.
[34] ر.ك: جعفر سبحانى، منشور جاوید، ج 9، ص 152.
[35] همان، ج 9، ص 155.
[36] ر.ك: علامه حلى، كشف المراد، ص 406.
[37] ر.ك: بحارالأنوار، ج 7، ص 43، روایت 19 و ج 13، ص 270، روایت 7.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.